seyed hossein emamian

seyed hossein emamian

کتاب صد و یک مناظره جالب و خواندنی به قلم محمد محمدی اشتهاردی به گردآوری مناظرات مختلف پیرامون مسائل اعتقادی و دینی پرداخته که حوزه‌نیوز در شماره‌های مختلف به انتشار آن خواهد پرداخت.

مردی دوگانه‌پرست به محضر امام صادق علیه‌السلام آمد و از عقیده خود دفاع می‌کرد. او معتقد بود جهان هستی دارای دو خداست: یکی خدای نیکی‌ها و دیگری خدای بدی‌ها.

امام صادق علیه‌السلام در ردّ این عقیده و هرگونه دوگانه‌پرستی فرمودند:

اگر آن‌گونه که تو می‌گویی دو خدا وجود داشته باشد، از سه حالت خارج نیست:

۱. هر دو نیرومند و ازلی باشند.

۲. یکی نیرومند و دیگری ناتوان باشد.

۳. هر دو ناتوان باشند.

در صورت اول اگر هر دو نیرومند و ازلی باشند، چرا یکی دیگری را از صحنه خارج نمی‌کند تا به تنهایی بر جهان حکومت کند؟ از سوی دیگر، نظم واحد و هماهنگ جهان نشان می‌دهد که تنها یک تدبیرکننده بر هستی حاکم است؛ بنابراین خداوند یگانه و دارای قدرت مطلق است.

در صورت دوم اگر یکی نیرومند و دیگری ناتوان باشد، باز هم سخن ما ثابت می‌شود؛ زیرا موجود نیرومند شایسته خدایی است و موجود ناتوان به دلیل ضعف خود نمی‌تواند خدا باشد.

اما در صورت سوم اگر هر دو ناتوان باشند، اساساً شایستگی مقام خدایی را ندارند. همچنین اگر گفته شود از جهتی با یکدیگر مشترک و از جهتی متفاوت‌اند، باید چیزی وجود داشته باشد که موجب تفاوت میان آن دو شود. در این صورت، آن ویژگیِ متمایزکننده نیز باید موجودی مستقل و

ازلی باشد. بنابراین، به جای دو خدا، سه خدا لازم می‌آید. اگر همین استدلال ادامه پیدا کند، تعداد خدایان به چهار، پنج و بیشتر خواهد رسید و در نهایت باید به بی‌نهایت خدا معتقد شد که سخنی باطل و نامعقول است.

هشام بن حکم نقل می‌کند که آن مرد دوگانه‌پرست پس از این بحث، سخن را به اصل وجود خدا کشاند و از امام صادق علیه‌السلام پرسید: دلیل شما بر وجود خدا چیست؟

امام فرمودند: وجود این همه پدیده و ساخته، خود دلیل بر وجود سازنده است؛ همان‌گونه که وقتی ساختمانی استوار، بلند و منظم را می‌بینی، یقین می‌کنی که سازنده‌ای داشته است؛ هرچند او را ندیده باشی.

آن مرد پرسید: خدا چیست؟

امام فرمودند: خداوند حقیقتی است که با همه موجودات تفاوت دارد. اثبات وجود او، اثبات حقیقتی موجود و واقعی است؛ اما او نه جسم دارد و نه شکل. هیچ‌یک از حواس ظاهری او را درک نمی‌کنند و اندیشه‌ها به کنه ذات او راه نمی‌یابند. گذر زمان در او تأثیر نمی‌گذارد و دگرگونی و

کاستی در ذات او راه ندارد.

رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، در پیام اخیر خود به مناسبت حج ابراهیمی امسال، با تأکیدی راهبردی «الله‌اکبر» را سلاحی تعیین‌کننده در برابر دشمنان اسلام معرفی کردند.

این نکته سنجی و تاکید ویژه معظم‌له به بر این عبارت، بیانگر این است که به مخاطب این توجه را بدهد که این عبارت، فراتر از یک ذکر عبادی ساده، دارای عمق معرفتی، حماسه‌ای تاریخی و افقی تمدنی است.

از منظر معناشناختی، «الله‌اکبر» یعنی خداوند بزرگ‌تر از آن است که در وصف گنجد؛ بینهایتی مطلق که هر قدرتی را در برابر خود ناچیز می‌کند.

در قرآن کریم خداوند به پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمان می‌دهد: «وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ»؛ یعنی تکبیر، تنها یک گفتار زبانی نیست، بلکه اعلام برائت از هر طاغوت و معبود دروغین است، همچنان‌که در کلام معصومین(علیهم‌السلام) نیز این معنا تبیین و تفسیر شده است.

این معنا نشان می‌دهد که عظمت‌ بخشی به خداوند متعال و تقویت روحیه موحد پروری، مستلزم مبارزه فرهنگی و سیاسی با استکبار است و حج، جلوه‌گاه عینی این برائت از مشرکان به شمار می‌رود.

از منظر تاریخی و با نگاهی گذرا به سیر تطورات تاریخی، چنین بر می‌آید که «الله‌اکبر» در ایران اسلامی از یک ذکر به شعاری هویتی و حماسی بدل شده است، از همان آغاز شکل‌گیری انقلاب اسلامی ایران تا شب‌های پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، این فریاد تکبیر از پشت بام‌ها بود که سقوط رژیم پهلوی را رقم زد؛ در هشت سال دفاع مقدس، این تکبیر بود که پیش روی رژیم بعث را در قلب خرمشهر متوقف کرد و پیروزی و آزاد سازی خرمشهر را به مردم هدیه داد.

رهبر انقلاب، در پیام خود یادآور شدند که ملت ایران با اعتقاد به همین سلاح الله‌اکبر، نفوذ آمریکا را از کشور قطع کرد و توطئه‌های دشمنان را در جنگ‌های تحمیلی دوم و سوم ناکام گذاشت.

در ادبیات مقاومت، «الله‌اکبر» نه یک شعار ساده، که شوری حماسی است که از مأذنه‌ها، اذان عزت و استقلال را سر می‌دهد و چشم انداز تمدن نوین اسلامی در افق آن ترسیم می‌شود.

به فرموده رهبری، آینده از آن امت اسلامی است و با همین تکبیر است که «بعثت امت اسلامی» رقم خواهد خورد و برائت از مشرکان از رمی جمرات حج به صحنه جهانی کشیده خواهد شد.

در نگاه سیاسی و اجتماعی، «الله‌اکبر» حلقه اتصال جبهه مقاومت از ایران تا لبنان، فلسطین، عراق، سوریه، یمن و همه کشورهای حقیقت طلب است.

رهبر معظم انقلاب تأکید کردند که این شعار پیوندها را مستحکم کرده و وحدت را در میان حقیقت طلبان و ملت‌های آزاده جهان گسترش داده است.

هشدار معظم‌له به این موضوع که ملت‌های منطقه دیگر سپر پایگاه‌های آمریکایی نخواهند بود و زمان به عقب بازنمی‌گردد برخاسته از روح اعتقاد و باور به همین سلاح است.

امروز با فجایعی که رژیم صهیونسیتی در غزه به بارآورده است، ضرورت «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» به عنوان مصادیق روشن برائت از مشرکان، بیش از پیش احساس می‌شود. رهبری معظم در این پیام می‌فرمایند، ایمان به «الله‌اکبر» بود که ملت ایران را در برابر تهاجمات دشمنان و جبهه مقاومت را در فلسطین و لبنان به پیروزی رساند.

در یک کلام، این تکبیر، ترجمان عملی «لا اله الا الله» و اعلام هویت، عزت و استقلال امت اسلامی است؛ سلاحی که از ژرفای توحید برمی‌خیزد، در تاریخ و ادبیات پایداری ریشه دوانده و آینده تمدن نوین اسلامی را رقم خواهد زد.

حجت‌الاسلام والمسلمین رفیعی در روایتی شنیدنی، به ماجرای تهمت‌های ناروای متوکل عباسی علیه امام هادی(ع) و کشف حقیقت توسط امام(ع) پرداخت؛ داستانی که با نذر مادر متوکل برای شفای فرزندش گره خورده بود.

متوکل خبیث یک وقتی گفت: «بریزید تو خانه امام هادی.» گفته بودند آقا ایشان اسلحه جمع می‌کند و پول جمع می‌کند. ریختند تو خانه و هر چه گشتند جز یک کیسه پول که خوب تقریباً پولش زیاد بود اگر ۱۰۰۰ دینار بود، پیدا کردند. گفتند: «بیا همین، همین مدرک جرم. این آقا در این سامرا پول از کجا می‌آورد؟ کسی حق نداشت ببیند. آقا برود ممنوع بود.» پول را برداشتند و آوردند و در خانه امام هادی ریختند و امام هادی را هم شبانه گرفتند و آوردند.

متوکل با عصبانیت وقتی که مست بود. تا امام هادی را وارد کردند، گفت: « حالا دیگر علیه ما پول جمع می‌کنیم.» از آقا فرمود: «دروغ است.» چه گفت؟ آقا: «این مدرک جرم. این پول، این پول سنگین کجا بوده؟» آقا فرمود: «از مادرت بپرس.» «از مادرم بپرسم؟ چه ربطی دارد؟» «خوب، حالا بپرس اگر مادرت بگوید.» بیا متوکل با عصبانیت گفت: «بفرستید دنبال مادرم.» مادرش آمد.

مادر چه می‌گوید؟ این آقا، مادر نگاه کرد و گفت: «این کیسه پول من فرستاده برای آقا. من فرستادم چون متوکل یک مرضی گرفته بود، یک دمل زده بود از این دمله‌های چرکین پردرد. زده بود به کمرش. اصلاً نمی‌توانست به پشت بخوابد، روی شکم می‌خوابید. سر تخته را می‌گرفتند و می‌آوردندش. خیلی‌ها جرئت نمی‌کردند به این چیزی بزنند، نیشتری بزنند که این زخم باز بشود. خیلی درد داشت. گفت: «پسرم! تو مریض شدی. من این پول را نذر امام هادی کردم.»

درسالروز شهادت مظلومانه امام محمد باقر (علیه‌السلام)، امام پنجم شیعیان و شکافنده علوم الهی، به یاد لقب پرافتخار ایشان «باقرالعلوم»، مصاحبه‌ای با حجت‌الاسلام محمد عباسی، کارشناس پاسخگویی به شبهات دینی ترتیب داده ایم. در این گفتگو به تبیین جایگاه رفیع این امام همام، چرایی انتخاب لقب باقرالعلوم و عمق معارف الهی که ایشان بر بشریت گشودند، پرداخته‌ شده است که متن کامل این گفتگو در زیر به اشتراک گذاشته می‌شود.

بسم‌الله الرحمن‌الرحیم

با استناد به روایات متعدد، لقب «باقرالعلوم»(شکافنده علوم) برای امام محمد باقر (علیه السلام) از جانب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صادر شده است. این لقب به دلیل شباهت ظاهری و علمی ایشان به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و توانایی بی‌نظیرشان در شکافتن و تبیین حقایق علوم انتخاب شده است.

طبق روایتی که از نبی اکرم در جلد ۳۶ بحارالانوار باب عوالم العلوم ذکر شده است، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیشگویی فرمودند که از نسل امام حسین (علیه السلام)، فرزندی به دنیا خواهد آمد که نام پدرش علی و خود او عابد خواهد بود. این فرزند، بیشترین شباهت را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد داشت و علم را شکافته و آشکار خواهد ساخت. این بشارت، نشان‌دهنده جایگاه رفیع علمی و معنوی امام باقر (علیه السلام) از پیش از تولد ایشان بوده است.

همچنین در روایتی دیگر، پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم به صحابی گران‌قدر خود، جناب جابر بن عبدالله انصاری، فرمودند: «امید است آن‌قدر عمر کنی تا فرزندم محمد را که یَبْقَرُ العِلْمَ بَقْرًا؛ یعنی علم را می‌شکافد، ملاقات کنی.

بر اساس این‌گونه روایات، منشأ لقب «باقرالعلوم» به همین سخن نبوی بازمی‌گردد؛ بدین معنا که پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم از پیش خبر داده بودند امامی از نسل حضرت سجاد علیه‌السلام متولد خواهد شد که به «باقرالعلوم» مشهور می‌گردد و حقیقت علم را می‌شکافد و آشکار می‌سازد.

از شکافتن زمین تا کشف حقایق علم

این لقب از نظر لغوی نیز همین معنا را دربردارد؛ «باقر» از ریشه «بَقَرَ» به معنای شکافتن است. چنان‌که در تعبیر «بَقَرَ الأَرْضَ» گفته می‌شود، یعنی زمین را شکافت. این واژه زمانی به کار می‌رود که کسی زمین را می‌شکافد و به اسرار و مکنونات نهفته در دل خاک آگاه می‌شود.

در عرصه علم نیز همین‌گونه است؛ علم دارای لایه‌ها و سطوح گوناگون است. بخشی از آن در سطحی ابتدایی و عمومی قرار دارد و با اندکی تلاش در دسترس همگان است، اما لایه‌های عمیق‌تر آن، به‌ویژه در معارف قرآنی و بطون آیات و نیز در حقایق عمیق الهی، اموری نیستند که با یک نگاه سطحی و ابتدایی قابل فهم باشند. این معارف، افزون بر معنای ظاهری و آنچه در دسترس عموم و حتی اهل دانش قرار می‌گیرد، دارای بطونی ژرف و اعماقی نهفته‌اند.

 

چرا امام محمد باقر (ع) ستون دانش در اسلام شناخته می‌شوند؟

امام محمد باقر (علیه‌السلام): شکافنده علم و گنجینه دانش الهی

امام باقر علیه‌السلام چنین جایگاهی در علم و معارف حقیقی الهی داشتند؛ یعنی هنگامی که در وادی علم و معارف الهی وارد شدند، صرفاً به فهمی ابتدایی و ظاهری بسنده نکردند، بلکه به عمق حقیقت نفوذ کردند و به اسرار و ژرفای معارف الهی دست یافتند. از این رو، هنگامی که آن حضرت با عنوان «باقرالعلوم» شناخته می‌شوند، معنایش این است که به گنجینه‌ها و معارفی دست یافته‌اند که در دسترس دیگران نیست و بسیاری از مردم از آن آگاهی ندارند.

این معنا همانند کسی است که زمین را می‌شکافد و به دفینه‌ها و گنجینه‌های نهفته در دل خاک دسترسی پیدا می‌کند. در علم نیز چنین است؛ گنج‌ها و جواهراتی وجود دارد که برای رسیدن به آن‌ها باید از سطح ظاهری فراتر رفت و به مغز و حقیقت علم دست یافت. امام باقر علیه‌السلام در حوزه معارف الهی از چنین جایگاه والا و بی‌نظیری برخوردار بودند.

کسی که به این مرتبه از فهم و دانش دست می‌یابد، به‌طور طبیعی به علوم والاتر دسترسی پیدا کرده و دامنه دانش را گسترش می‌دهد. لذا یکی دیگر از معانی که برای لقب «باقرالعلوم» (علیه‌السلام) مطرح می‌شود، توسعه دامنه علوم است. بدین معنا که این لقب، تنها به تعمیق دانش اشاره ندارد، بلکه توسعه و گسترش آن را نیز در بر می‌گیرد.

تبیین معنای لقب «باقر» و نسبت آن با تجلی صفات الهی در اهل بیت (علیهم‌السلام)

البته، وجوه تسمیه دیگری نیز برای این لقب امام باقر (علیه‌السلام) ذکر شده است که اگرچه در روایات به صراحت بدان‌ها اشاره نشده، اما در برخی اقوال مطرح گردیده‌اند. به عنوان مثال، برخی معتقدند که این لقب به دلیل سجده‌های فراوان آن حضرت و شکافته شدن پیشانی مبارکشان در اثر عبادت‌های طولانی، به ایشان اطلاق شده است. با این حال، با توجه به مضامین روایات که بر شکافتن و گسترش علم تأکید دارند (مانند تعبیر «یَبْقُرُ العِلْمَ بَقْرًا»)، این وجه تسمیه سازگاری کمتری با معنای اصلی و روایی لقب دارد و علت اصلی همان بسط و تعمیق علوم است.

نکته دیگر که در ذیل معنای لقب «باقر» می‌توان به آن اشاره کرد، این است که تمامی اهل بیت (علیهم‌السلام) تجلی اسماء و صفات کمالی خداوند متعال هستند. صفات الهی مانند رحمت، قدرت، علم و شجاعت، در وجود اولیای الهی به ظهور می‌رسد. این کمالات همگی از جانب خداوند نشأت گرفته و در وجود ایشان متجلی می‌گردند.

این ویژگی منحصر به امام باقر (علیه‌السلام) نیست؛ یعنی این‌گونه نیست که امامی که به علم شناخته می‌شود، از حقایق و معارف دیگر محروم باشد، یا امامی که به شجاعت شناخته می‌شود، در علم یا صفات دیگر کاستی داشته باشد. تفاوت‌هایی که گاه در اعطای القاب به ائمه (علیهم‌السلام) مشاهده می‌شود، به دلیل آن است که صفات کمالی که در درون جان ولی خدا وجود دارد، برای ظهور و بروز نیازمند شرایط و زمینه‌هایی است. هنگامی که آن شرایط فراهم شود، این کمالات که شاید در نگاه اول پنهان باشند، در قالب صفات برجسته آن امام (علیه‌السلام) در عرصه ظهور و تجلی قرار می‌گیرند.

به عنوان مثال، شجاعت یک فرد در شرایطی که میدان نبرد پیش روی او نباشد، ممکن است به‌طور کامل آشکار نگردد. اما هنگامی که زمینه بروز و ظهور این صفت فراهم آید، آن امر پنهان آشکار خواهد شد. حال، ما نیز اذعان داریم که امام باقر (علیه‌السلام)، همانند سایر ائمه (علیهم‌السلام)، به علم الهی متصل بوده و معارف را از خزانه غیب الهی در اختیار دارند. با این حال، شرایط زمانه امام باقر (علیه‌السلام) به‌گونه‌ای بود که امکان ظهور این فضائل علمی و معارف الهی فراهم آمد.

از این رو، مردم از حقایق مکنون و مستور آگاه شدند. این ظهور، در واقع تجلی امری است که در جان تمامی پیامبران و اولیای الهی نهفته است. اما شرایط زمانه ایشان به گونه‌ای بود که توانستند این علم را توسعه بخشند و عمق دانش و معارف الهی را برای اهل آن بازگشایند، تا نسل‌های پس از ایشان نیز بتوانند از این حقایق و معارف بهره‌مند گردند.

«یحیی بن اکثم» بزرگ‌ترین دانشمند‎ اهل سنت و مهم‌ترین قاضی عصر مامون در بصره بود. وی در احتجاج با امام هشتم علیه‌السلام شکست خورد. هم‌چنین در حضور مامون، در مناظره با امام جواد علیه‌السلام نیز مغلوب گردید و هر دو یقین کردند که علم و سیادت از مختصات خاندان علوی است. گرچه «یحیی بن اکثم» متوجه شده بود که علم امام، هرگز با علم بشر عادی قابل مقایسه نیست، لکن چون شکست‌‎های سابق او موجب خفّت و کسر شأن او شده بود، همواره سعی می‎‌کرد تا روزی انتقام شکست‌های سابق خود را از امام بعدی بگیرد. پس از شهادت امام جواد علیه‌السلام در مجلسی حضرت هادی علیه‌السلام را ملاقات کرد و سوالات لاینحل خود را بدین شرح از آن حضرت پرسید، بلکه بتواند حضرت را در مناظره علمی شکست دهد. اما حضرت به تمام سوالات او پاسخ داد.
اما سوالات او بدین شرح بود:

سوال اول:
در مورد آیه ‌شریفه «قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ [نمل/۴۰] (اما) کسی که دانشی از کتاب (آسمانی) داشت گفت، من آن را پیش از آن‌که چشم بر هم بزنی نزد تو خواهم آورد». پرسید: «سلیمان تخت بلقیس را خواست و آصف بن برخیا، تخت را پیش از آن‌که سلیمان چشم بر هم زند حاضر کرد، چگونه سلیمان که پیغمبر بود، بر علوم آصف بن برخیا بی‌اطلاع بود و خود نتوانست تخت را حاضر کند؟

حضرت پاسخ داد: حضرت سلیمان(علیه‌السلام) خود می‌توانست این عمل را انجام دهد، لکن خواست عظمت آصف بن برخیا را بر مردم روشن سازد و خلیفه و جانشین پس از خود را که از نظر علمی بر تمام مردم برتری داشت را معرفی کند. آصف بن برخیا خلیفه و جانشین سلیمان بود و هر چه علم و دانش داشت از مکتب نبوت سلیمان گرفته بود و این سنت پیغمبران بوده است که جانشینان خود را با علم و افضلیت معرفی کنند.

سوال دوم:
در آیه شریفه «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً [یوسف/۱۰۰] و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همه به خاطر او به سجده افتادند». چرا یعقوب با این‌که پیغمبر بود بر یوسف سجده کرد در حالی‌که سجده و خضوع و خشوع مخصوص پروردگار است.

حضرت پاسخ داد: سجده یعقوب برای یوسف نبود، بلکه به شکرانه ملاقات با فرزند گم کرده خود،‌ خدای آفریننده را سجده کرد، چرا که پس از سالیان درازی چشم پدری که خبر مرگ فرزند را شنیده بود به دیدار او روشن شد و این سجده مانند سجده ملائکه برای آدم (علیه‎السّلام) است. ملائکه در حقیقت بر آدم سجده نکردند، بلکه به منظور اطاعت و شکرگزاری در برابر بزرگ‌ترین خلقت حق سجده نمودند.

سوال سوم:
در آیه شریفه «فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِک [یونس/۹۴] اگر در آن‌چه بر تو نازل کرده‏‌ایم تردید داری از آن‌ها که پیش از تو کتب آسمانی را می‏‌خوانند سؤال کن». مخاطب این آیه کیست؟ آیا مخاطب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است و او در کتاب آسمانی خود شک کرده بود؟ یا مخاطب کس دیگری‌ست؟ و از چه کسی باید سؤال کند؟

حضرت پاسخ داد: «این آیه خطاب به شخص پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است؛ البته آن حضرت در هیچ یک از آیات قرآن شک و تردید نداشته است، ولی چون برخی می‎گفتند: چرا خداوند کسی از فرشتگان را به عنوان پیامبر مبعوث نکرد؛ این آیه خطاب به پیغمبر و برای آن‌هاست که از کسانی که از کتب آسمانی اطلاع دارند، بپرس و خواهی دانست که تمام پیغمبرانی که پیش از تو فرستادیم همه از نوع و جنس خود آن امت بودند و مانند مردم زندگی می‎کردند و در اجتماعیات شرکت داشتند و با مردم معاشرت داشتند و با وقوف بر کتب گذشته آسمانی این شک و تردید از دل سائلین بر طرف ‎شد.

سوال چهارم:
در آیه شریفه «وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیم [لقمان/۲۷] اگر آن‌چه روی زمین از درختان است قلم شوند، و دریا برای آن مرکب گردد، و هفت دریا به آن افزوده شود، این‌ها همه تمام می‏‌شوند اما کلمات خدا پایان نمی‏‌گیرد، خداوند عزیز و حکیم است». آن هفت دریا که اگر آب آن‌را برای شرح کلمات خدا به کار برند خشک می‎شود، در حالی‌که هنوز کلمات و آثار او بیان نشده کدام است؟

حضرت پاسخ داد: «دریاهای هفت‌گانه عبارتند از:
۱. عین کبریت، «دریای کبریت»
۲. عین برهوت، «دریای مدیترانه»
۳. دریای طبریّه در فلسطین
۴. دریای حمئه و آن دریایی است که خاکش سیاه و آبش گرم است و مراد دریاچه «آلبرت» یا ویکتوریاست که زیر خط استوا واقع شده است.
۵. دریای «مارسیدان» یا «مارسودان» که در سودان حبشه است.
۶. دریای «افریقیه»
۷. دریای «سجرون».
و مراد از «کلمات الله» ما ائمه جانشینان پیغمبر خدا(صلی‎الله‌علیه‌وآله) هستیم که فضایل ما تمام شدنی نیست.

سوال پنجم:
در آیه شریفه «وَ فِیها ما تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ وَ أَنْتُمْ فِیها خالِدُون [زخرف/۷۱] و در آن (بهشت) آن‌چه دل می‏‌خواهد و چشم از آن لذت می‏‌برد وجود دارد، و شما در آن همیشه خواهید ماند». اگر در بهشت هر چه خوردنی و هر چه دیدنی وجود دارد برای لذت است، چرا در آن‌جا خداوند آدم را از شجره گندم نهی و به جرم آن معاقب گردانید و او را از بهشت رانده و به دنیا فرستاد؟

حضرت پاسخ داد: «چون خداوند متعال با آدم(علیه‎السلام) پیمان بسته بود که پیرامون حسد نگردد و نزدیک شجره گندم نرود، ولی چون آدم تحت تأثیر حوّا قرار گرفت و از گندم خورد، به جرم عدم اطاعت از فرمان خدا از بهشت رانده شد و اما منظور از لذت نفس و التذاذ چشم، خوردن و خفتن و دفع کردن (توالت رفتن) مانند دنیا نیست؛ بلکه منظور، لذت معنوی و روحانی است.

سوال ششم:
در آیه شریفه «أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً وَ إِناثاً وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیر [شوری/۵۰] یا اگر اراده کند پسر و دختر هر دو به آن‌ها می‏‌دهد و هر کس را بخواهد عقیم می‏‌گذارد». در این آیه ازدواج مرد با مرد جایز دانسته شده و اگر چنین است، چرا خداوند متعال قوم لوط را به سبب همین عمل شنیع، مورد عقاب و عتاب سختی قرار داد؟

حضرت در پاسخ فرمود: تمام این آیه چنین است. «لِلّهِ مُلْکُ السَّمواتِ و الأرضِ. یَخْلُقُ ما یَشاءُ، وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ اناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکورَ أوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً و اناثاً وَ یجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقیماً، انَّه علیمٌ قدیرٌ». یعنی: آسمان و زمین از آن پروردگار است، اوست که به هر که بخواهد می‎بخشد و هر که را بخواهد خلق می‎کند، به هر که بخواهد دختر می‎دهد و به هر که اراده کند پسر عنایت می‎فرماید تا با یکدیگر ازدواج کنند و در تزویج هر که را خواست عقیم و نازا و یا ولود و کثیر الأولاد می‎سازد». لکن نابخردان برخی از آیات را سر و ته می‎خوانند و مردم را به انحراف می‎کشانند.

سوال هفتم:
در آیه شریفه «َشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ [طلاق/۲] دو مرد عادل از خودتان را گواه بگیرید». در چه صورتی شهادت یک زن به تنهایی پذیرفته می‎شود، در حالی‌که از شرایط شهادت رجولیت و عدالت است؟

حضرت در پاسخ فرمود: یگانه زنی که شهادت او به تنهایی پذیرفته می‎گردد، قابله است که در امور زنانگی شهادت او مورد قبول است، آن‌هم با شرط تراضی طرفین، ولی در صورت عدم رضایت، باید دو زن شهادت دهند و اگر آن‌هم کفایت نکند، باید طبقه‎ای از زنان شهادت دهند.

سوال هشتم:
در مورد فرمایش امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب(علیه‎السلام) که فرمود: «خنثی، اگر از مجرای رجولیت بول کرد، در بردن ارث، ملحق به مردان می‎شود و اگر از مجرای زنانه بول کرد در بردن ارث به زنان ملحق خواهد شد». از آن‌جا که شهادت این مطلب از خودش مسموع نیست، آیا تشخیص این‌کار با مرد خواهد بود یا زن؟ اگر مرد باشد و بر آلت زنانه او نگاه کند یا زن باشد و بر آلت مردانه او نظر افکند عمل حرام انجام داده، با این حال راه تشخیص چیست؟

حضرت پاسخ داد: باید تنی چند از عدول امت در آینه‎ای که مقابل او گذاشته می‎شود، نظر افکنده و مجرای بول او را تشخیص دهند تا مرد و زن بودن خنثی معین شود.

سوال نهم:
درباره گوسفند موطوئه(گوسفندی که با آن نزدیکی شده است) و مشتبه تکلیف ما چیست؟
حضرت فرمود: اگر گوسفند موطوئه شناخته شود او را ذبح کنند و در آتش اندازند و اگر راهی برای تشخیص آن پیدا نکردند، می‎توانند با قید قرعه گوسفند مشتبه را از گله خارج نمایند، آن‌گاه ذبح کرده و در آتش بسوزانند تا سایر گوسفندان از آسیب سوختن مصون بمانند.

 

سوال دهم:
علت آشکارا خواندن قرائت در فریضه صبح و آهسته خواندن آن در نماز ظهر و عصر چیست با این‌که هر دو جز صلاه یومیه هستند؟

حضرت جواب داد: از آن‌جا که موقع نماز صبح هوا تاریک است و کسی نمازگذار را نمی‎بیند، حکم شد که بلند بخواند و نماز ظهرین را که همه می‎بینند آهسته خواندن آن ارجح است.در این‌جا سوالات یحیی بن أکثم خاتمه یافت و او به جواب آن‌ها رسید و به عظمت علمی حضرت هادی(علیه‎السلام) اعتراف کرد. برخی از مورخین معتقدند که یحیی ابتدا این سوالات را از «موسی مبرقع» فرزند امام جواد(علیه‌السلام) پرسید و چون موسی نتوانست پاسخ بگوید، به او گفت: برو از برادرت علی النقی(علیه‌السلام) سوال کن و جواب‌ها را برای من بیاور.۱

پی‌نوشت:

۱. بحارالانوار، ج۵۰، ۱۶۲.

تفصیلِ داستان تمثیل شیطان، در روایتی بیان شده که در ذیل، به ترجمه‌ی روان آن اشاره و سپس، اصلِ متن روایت به‌طور کامل بیان می‌شود:
موقعی که حضرت ابراهیم(ع) فرزندش اسماعیل(ع)را برای قربانی آورد، پیرمردی در مقابل حضرت ابراهیم(ع) مجسّم شد و گفت: قصد و نیّت تو چیست؟ حضرت ابراهیم(ع) فرمودند: می­‌خواهم این غلام را ذبح کنم.

پیرمرد گفت: خیلی عجیب است؛ تو می‌خواهی بچّه­ ای را قربانی کنی که یک چشم برهم­زدن گناهی مرتکب نشده است؟!

حضرت ابراهیم(ع)گفتند: وای بر تو! من از پیش خود این‌کار را انجام نمی­دهم؛ خدا دستور چنین کاری را به من داده است و به صورت وحی به گوش من خورده که فرزندم را ذبح کنم.

شیطان برای این­که او را منصرف کند، قسم خورد و گفت: آن کسی که این کار را به تو امر کرده، شیطان بوده است.

ابراهیم(ع)فرمودند: نه! این‌کار شیطان نیست؛ به خدا قسم من دیگر با تو حرف نمی­زنم و مزاحم من نشو.سپس تصمیم بر ذبح فرزند گرفت.

شیطان گفت: تو رهبر مردم هستی و مردم به تو اقتدا می­ کنند، اگر تو فرزندت را بکشی، مردم از تو یاد       می ­گیرند و فرزندانشان را به قتل می­رسانند!

حضرت ابراهیم(ع)چون قسم خورده بود که با او حرف نزند، دیگر با او حرف نزد.

حضرت ابراهیم(ع) رو به طرف اسماعیل(ع)کرد تا او را ذبح کند.
شیطان فوراً خود را به هاجر، مادر حضرت اسماعیل(ع) رساند.

هاجر(ع)وسط مسجدالحرام ایستاده بود و به کعبه نگاه می‌کرد و مشغول ذکر بود. اتفاقاً از دور شَبه حضرت ابراهیم و اسماعیل(ع) را می ­دید.

شیطان به او گفت: این شَبَهی که از دور می‌بینی چیست؟

هاجر گفت: این شوهرم حضرت ابراهیم(ع) است. شیطان گفت: آن بچّه‌­ای که در مقابل او ایستاده، چه کسی است؟

گفت: آن فرزندم اسماعیل است.

شیطان گفت: من دیدم که حضرت ابراهیم بچّه را خوابانده و کارد را در دست گرفته تا فرزندش را بکشد.

هاجر گفت: تو دروغ می‌گویی؛ ابراهیم مهربان‌ترین انسان­هاست و هرگز چنین کاری نمی ­کند!

شیطان گفت: قسم به پروردگار آسمان و زمین و کعبه، که او در حال کشتن فرزندش می‌باشد؛ دیدم بچه را خوابانده و کارد دست اوست.

سپس گفت: می­دانی چرا حضرت ابراهیم فرزندش را ذبح می­ کند؟ زیرا ابراهیم عقیده­ دارد که خدا به او امر کرده فرزندش را ذبح کند.

هاجر جواب داد: اگر ابراهیم عقیده‌­اش این است، بر او واجب است که امر خدا را اطاعت کند و فرزندش را ذبح نماید و اگر امر خدا باشد، منِ مادر نیز راضی هستم.

بنابر این، شیطان از مادر و پدر اسماعیل مأیوس شد.

در بعضی از روایات، بیان شده که شیطان، به سراغ حضرت اسماعیل(ع) نیز می­ رود و حضرت اسماعیل(ع) هم به او جواب منفی می‌دهد.
«وَأَقْبَلَ شَیْخٌ فَقَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ مَا تُرِیدُ مِنْ هَذَا الْغُلَامِ قَالَ أُرِیدُ أَنْ أَذْبَحَهُ فَقَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ تَذْبَحُ غُلَاماً لَمْ یَعْصِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَیْن فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِی بِذَلِکَ فَقَالَ رَبُّکَ یَنْهَاکَ عَنْ ذَلِکَ وَ إِنَّمَا أَمَرَکَ بِهَذَا الشَّیْطَان‏ فَقَالَ لَهُ إِبْرَاهِیمُ وَیلَکَ إِنَّ الَّذِی بَلَّغَنِی هَذَا الْمَبْلَغَ هُوَ الَّذِی أَمَرَنِی بِهِ وَ الْکَلَامُ الَّذِی وَقَعَ فِی أُذُنِی فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَمَرَکَ بِهَذَا إِلَّا الشَّیْطَانُ فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ لَا وَ اللَّهِ لَا أُکَلِّمُکَ ثُمَّ عَزَمَ إِبْرَاهِیمُ عَلَى الذَّبْحِ فَقَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ إِنَّکَ إِمَامٌ یُقْتَدَى بِکَ وَ إِنَّکَ إِن ذَبَحْتَهُ ذَبَحَ النَّاسُ أَوْلَادَهُمْ فَلَمْ یُکَلِّمْهُ وَ أَقْبَلَ إِلَى الْغُلَامِ وَ اسْتَشَارَهُ فِی الذَّبْحِ ... وَ لَحِقَ إِبْلِیسُ بِأُمِّ الْغُلَامِ حِینَ نَظَرَتْ إِلَى الْکَعْبَةِ فِی وَسَطِ الْوَادِی بِحِذَاءِ الْبَیْتِ فَقَالَ لَهَا مَا شَیْخٌ رَأَیْتُهُ قَالَتْ إِنَّ ذَلِکَ بَعْلِی قَالَ فَوَصِیفٌ رَأَیْتُهُ مَعَهُ قَالَتْ ذَلِکَ ابْنِی قَالَ فَإِنِّی رَأَیْتُهُ وَ قَدْ أَضْجَعَهُ وَ أَخَذَ الْمُدْیَةَ لِیَذْبَحَهُ فَقَالَتْ کَذَبْتَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ أَرْحَمُ النَّاسِ کَیْفَ یَذْبَحُ ابْنَهُ قَالَ فَوَ رَبِّ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ رَبِّ هَذَا الْبَیْتِ لَقَدْ رَأَیْتُهُ أَضْجَعَهُ وَ أَخَذَ الْمُدْیَةَ فَقَالَتْ وَ لِمَ قَالَ یَزْعُمُ أَنَّ رَبَّهُ أَمَرَهُ بِذَلِکَ قَالَتْ فَحَقٌّ لَهُ أَنْ یُطِیعَ رَبَّه‏»
از این روایت استفاده می­ کنیم که حتّی پیغمبر خدا، آن هم یک پیغمبر اولواالعزم و قهرمان توحید، وقتی بخواهد امر خدا را امتثال کند، شیطان به سراغ او می ­رود و از او نیز مأیوس نیست؛ تا به‌گونه ­ای امر خدا عصیان شود! ولی او چون پیغمبر خداست، و هاجر(ع)چون تربیت شده‌­ی حضرت ابراهیم(ع)است، و اسماعیل(ع) چون در مکتب ابراهیم(ع)بزرگ شده، هر سه به شیطان جواب منفی می­دهند.
بنابر این، رمی جمرات در موسم حج، به ما مسلمانان می‌فهماند که در طول عمر، هر عبادتی که بخواهیم انجام دهیم، شیطان بر سر راه ماست و از انجام خیر ممانعت می­ کند و اوّلین کسی که مانع انجام خیر می‌شود، شیطان است.
حاجی چون برای ملاقات با خدا به حج رفته است، وقتی می­خواهد برای زیارت از منا به مکّه برود، شیطان مانع توجّه او می‌شود؛ برای رفع این مانع، ابتدا باید سراغ جمره‌­ی عقبه برود. طبق روایات، جمره‌­ی عقبه، مجسّمه­‌ی شیطان است. باید این دشمن از سر راه برداشته شود، تا انسان موفّق به عبادت گردد؛ این پیام رمی است.

رمی، اظهار تنفّر است و جمره مجسّمه­‌ی شیطان؛ پس انسان­ها با رمی، از شیطانی که بر سر راه آن‌ها قرار می­ گیرد تا عبادت نکنند، اظهار تنفّر می‌کنند، تا بتوانند عبادت پروردگار را بدون مانع، انجام دهند.

حدیثی از امام صادق (ع) در کتاب شریف الکافی:

«عَنْ سَیْفٍ اَلتَّمَّارِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَقُولُ: عَلَیْکُمْ بِالدُّعَاءِ فَإِنَّکُمْ لاَ تَقَرَّبُونَ بِمِثْلِهِ وَ لاَ تَتْرُکُوا صَغِیرَةً لِصِغَرِهَا أَنْ تَدْعُوا بِهَا إِنَّ صَاحِبَ اَلصِّغَارِ هُوَ صَاحِبُ اَلْکِبَارِ». 

امام صادق(ع) فرمودند:

شما را سفارش می‌کنم به دعا کردن؛ زیرا با هیچ چیز مانند دعا به خداوند متعال نزدیک نمی‌شوید و دعا کردن برای هیچ امر کوچکی را، به خاطر کوچک بودنش رها نکنید؛ زیرا حاجت‌های کوچک نیز به دست همان کسی است که حاجت‌های بزرگ به دست اوست.

کافی،ج ۲، ص ۴۶۷

یکشنبه, 10 خرداد 1405 23:35

پیام «رمی» و «رجم»

رسانی حج، محال است حضرت باریتعالی، بدون حکمت دستور دهد که هر روز، هفت ریگ به این ستون‌­ها بزنیم! این کار قطعاً پیامی دارد. گاهی از رمی، تعبیر به «رجم» نیز می‌شود. یکی از رسوم عرب این است که وقتی می­خواهند از چیزی اظهار تنفّر کنند، گاهی لفظی اظهار تنفّر می‌کردند و گاهی عملی. تنفّر لفظی عبارت از «لعن» است؛ مثلاً خداوند متعال، ظالم را در قرآن لعن کرده است:
 
﴿أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمینَ ﴾
 
معنای این لفظ، آن است که گوینده، می ­خواهد با این جمله، از هر ظالمی اظهار تنفّر کند و طرد «لفظی» است. طرد «عملی» این بود که آن­ها ریگ بر می‌داشتند و پرتاب می­ کردند؛ مثلاً به طرف قبر شخصی که برای تخریب کعبه جاسوسی کرده بود، ریگ می ­زدند. یا بعدها که ابولهب به درک واصل شد، مسلمانان سر قبر ابولهب می­ رفتند و ریگ می­ زدند، تا عملاً اظهار کنند که از ابولهب و کارهای او نفرت دارند. یا در زمان حضور ائمّه‌ی اطهار(ع)، شیعیان بر سر قبر معاویه می­ رفتند و ریگ می­ زدند و این­گونه عملاً اظهار تنفّر می­ کردند.
بنابراین، رمی یعنی «سنگ زدن» و پیام این سنگ زدن، «اظهار تنفّر» است. یکی از قوانین فقهی در اسلام، «رجم کردن» است. فقط در یک مورد دستور به رجم وجود دارد و آن، جایی است­ که مرد زن‌دار با زن شوهرداری از راه نامشروع، ارتباط برقرار کنند و مرتکب عمل منافی عفّت شوند! در این صورت، دستور است که تا نصف بدن آنان را درگودال خاکی بگذارند و آن‌قدر با سنگ بر آن‌ها بزنند، تا جان دهند؛ یعنی مسلمانان با رجم کردن، از این عمل زشت که منشأ آن، «خباثت» نفس این زن و مرد است، عملاً اظهار تنفّر نمایند. بدترین گناهِ عملی از نظر اسلام همین است، و بدترین کیفر، یعنی رجم نیز برای آن در نظر گرفته شده است.

درباره دلیل نام‌گذاری ایام تشریق، در منابع لغوی و دینی آمده است که گوشت قربانی را برای استفاده نیازمندان و مستمدان، زیر آفتاب خشک می‌کرده‌اند تا از بین نرود و این کار، نیاز به حرارت و نور کافی خورشید داشته است.

به نقلی دیگر از آنجا که تنها وقتی خورشید می‌دمیده قربانی را آغاز می‌کرده‌اند، این ایام بدین نام خوانده شده و عرب جاهلی در مناسک خود، خطاب به کوه ثبیر واقع در منا می‌گفته است: «ای ثبیر از نور خورشید برافروز (اَشرِق ثبیر) تا قربانی کنیم.» و قربانی را زمانی انجام می‌دادند که خورشید می‌دمید».
از امام صادق(ع) نقل شده است که مشرکان در روزهای تشریق پس از پایان مناسک حج در منا گرد می‌آمدند و از پدران خویش یاد و بدان‌ها فخرفروشی می‌کردند. به همین سبب، مسلمانان مأمور شدند که در آن هنگام ذکر خدا کنند.
فقهای امامیه در این مسئله بر دو گروه بوده‌اند. نظر رایج و مشهور آنان این بوده که در منطقه منا، قربانی کردن از روز عید قربان تا پایان ایام تشریق جایز است ولی در خارج از این منطقه، تنها روز عید و دو روز اول ایام تشریق (۱۱ و ۱۲ ذی حجه) می‌توان قربانی کرد.
برخی دیگر از فقهای امامیه معتقدند که قربانی کردن تا پایان ماه ذیحجه مجاز است، هرچند انجام آن در روز عید قربان احوط است و در صورت انجام ندادن در این روز، انجامش در سه روز ایام تشریق، بهتر و به احتیاط نزدیک‎تر است.
از دیگر واجبات حج در ایام تشریق، رمی جمرات و بیتوته کردن حاجیان در منا تا نیمه شب این ۳ روز است. بر طبق روایات و متون فقهی، از آداب خاص ایام تشریق ذکر تکبیر پس از وعده‌های نماز است. دربارهٔ نحوهٔ تکبیر گفتن و زمان آن میان فقیهان اختلافاتی دیده می‌شود.
برخی زمان آن را در منا از نماز ظهر عید قربان تا طلوع فجر آخرین روز تشریق و برخی بعد از نماز ظهر روز عید تا طلوع فجر چهارمین روز دانسته‌اند. حتی برخی آن را از ظهر عید تا طلوع فجر روز دوم تشریق گفته‌اند.
چند حادثه مهم در این ایام در تاریخ روایت شده است. از رخدادهای مهم در ایام تشریق، قرائت سوره برائت برای حاجیان در مراسم حج توسط حضرت علی(ع) به فرمان حضرت رسول(ص) در سال ۹ق است.
انعقاد پیمان عقبه دوم در روز دوم تشریق از سال ۱۳ بعثت است که میان پیامبر(ص) با گروهی از انصار بسته شد و زمینهٔ هجرت آن حضرت به مدینه را فراهم آورد.

یکشنبه, 10 خرداد 1405 23:31

اسرار نهان در رمی جمرات

یکی از اعمال واجب در سرزمین منا، سنگباران کردن نمادین شیطان است. این عمل در روز دهم ذی الحجه (عید قربان)، در مورد «جمره عقبه» (محل سنگباران سوم) و با هفت سنگ انجام می‌شود و در روز یازدهم و دوازدهم ذی الحجه در مورد «جمره اولی و وسطی و عقبه» و برای هر کدام با هفت سنگ انجام می‌شود.

بخشی از اسرار آن عبارت است از:

مبارزه با شیاطین

سنگباران شیطان، شیوه ابراهیمی در مبارزه است؛ چنان که گذشت شیطان بر ابراهیم(علیه‌السّلام) ظاهر شد و جبرئیل به ابراهیم دستور داد که او را با هفت سنگ بزند. سپس در محل دوم و سوم ظاهر شد و ابراهیم(علیه‌السّلام) هر بار، با هفت سنگ او را مورد حمله قرار داد. این عمل ابراهیم (علیه‌السّلام)، آموزه‌ای برای همه نسل‌ها است که با شیطان (و شیطان صفتان دنیا) مبارزه کنند. پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) نیز هنگامی که روز عید قربان از مشعر به منا رفت، نزد جمره عقبه آمده و آن را با هفت سنگ زد. این امر در اسلام نیز سنت گردیدو همین گونه در مورد جمره اول و دوم عمل کرد.
صاحب کیمیای سعادت می‌نویسد: «اما انداختن سنگ، مقصود وی (حج گزار) اظهار بندگی است، بر سبیل تعبد محض، و دیگر تشبه به ابراهیم(علیه‌السّلام)، پس اگر در خاطر تو آید که شیطان وی را پیدا آمد و مرا پیدا نیامده است، بیهوده سنگ چه اندازم؟ بدان که این خاطر تو را، شیطان پیدا آمد. سنگ بینداز تا پشت وی بشکنی که پشت وی بدان شکسته شود».
مولا محسن فیض کاشانی می‌نویسد: باید بدانی که این خیال از شیطان است و او آن را در دل تو انداخته تا اراده‌ات را در رمی جمرات سست گرداند و به دلت اندازد که این کاری بیهوده و شبیه بازی کودکان است که نباید به آن مشغول شوی!! لیکن تو باید با جدیت و کوشش در رمی، او را از پیش خود برانی و دماغش را به خاک بمالی و بدانی که تو در ظاهر سنگ به سوی عقبه می‌اندازی؛ اما در واقع سنگ بر چهره شیطان می‌زنی و پشت او را می‌شکنی، زیرا خواری و مقهوریت شیطان جز با تعظیم و امتثال امر الهی و به مجرد فرمان او _بی آنکه عقل و نفس در آن دخالتی داشته باشد_ حاصل نمی‌شود.

 مبارزه با شیطان درون

امام صادق(علیه‌السّلام) فرمود: «در رمی جمرات، شهوات و پستی‌ها و صفات نکوهیده را از خود دور کن آنها را با تیر سنگ خویش هدف قرار ده».
[|آیت الله جوادی آملی] می‌نویسد: «اگر مساله رمی جمرات و سنگ زدن به جمره‌ها مطرح است، در حقیقت دیو درون و بیرون را رمی کردن و شیطان انس و جن را راندن است، تا انسان فرشته نشود، شیطان از حریم او بیرون نمی‌رود. اگر فرشته خوی شد، آن گاه است که از گزند شیطنت مصون می‌ماند.
چیست رمی الجمار نزد خرد نفس اماره سنگسار کنند «رمی جمرات یک تمرین عملی هدفدار و سازنده برای زنده نگه داشتن روح مبارزه، مجاهدت با صفات زشت شیطانی، زدودن اوهام و وسوسه‌های ابلیسی، رذایل و مفاسد اخلاقی و رفع شرک و آلودگی از درون وجود آدمی و محیط زندگی است.

سر طهارت در رمی

براساس فرموده امام صادق(علیه‌السّلام)، مستحب است حاجیان در هنگام رمی جمرات، با طهارت باشند؛ یعنی با حالت وضو یا غسل بوده و از ناپاکی‌های معنوی به دور باشند. آری کسی بهتر می‌تواند شیطان پلید را براند که خود پلید و ناپاک نباشد.

پاکی از گناهان

در حدیثی از پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) حکایت شده است: «حج گزار هنگامی که رمی جمرات می‌کند، از گناهانش خارج می‌شود».
در حدیث دیگری از امام صادق(علیه‌السّلام) نقل شده است حاجیان با هر سنگی که می‌زنند، گناه کبیره‌ای از آنها برطرف می‌شود.
آری کسی که شیطان را از خود براند، از پلیدی‌ها به دور می‌شود و به لطف الهی پرونده گذشته او نیز پاک می‌گردد.

کسب نورانیت در مبارزه با شیطان

پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) فرموده است: «هنگامی که رمی جمرات کردی، آن برای تو نوری در رستاخیز خواهد بود».
آری هر کس شیطان را از خود دور سازد، از تاریکی گمراهی می‌رهد و به خدا نزدیک می‌شود و نورانی می‌گردد که خدا نور آسمان‌ها و زمین است.

مبارزه مستمر با شیطان

«در منطقه جمرات، شیطان بر آن شد که آدم را فریب دهد؛ ولی موفق نگردید، بعدها شیطان در سه منطقه تصمیم گرفت تا ابراهیم و اسماعیل و هاجر را گمراه کند؛ ولی از مایوس شدن ابراهیم (و دست برداشتن او از وظیفه قربانی فرزند)، در همان مرحله اول پشیمان گشت.