seyed hossein emamian
بیانات در گفتوگو با خبرنگار صداوسیما پس از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری چهاردهم
حضرتعالی در روز چهاردهم خرداد از حماسهی انتخابات سخن گفتید و در روز عید سعید غدیر خم بر موضوع افزایش مشارکت و مشارکت حدّاکثری برای سرافرازی ایران و ایران قوی سخن گفتید و بر این موضوع تأکید فرمودید. اکنون که در دقایق ابتدائی فرایند رأیگیری در چهاردهمین انتخابات ریاست جمهوری هستیم، با توجّه به جایگاه و نقش بیبدیل رئیسجمهور در اقتدار و پیشرفت کشور، آخرین توصیهی حضرتعالی برای کسانی که هنوز برای حضور در انتخابات مردّد هستند و یا تصمیم قطعی نگرفتهاند چیست؟
بسم الله الرّحمن الرّحیم
برای ملّت عزیزمان از خداوند متعال بهترین روزها و سالها و بالاترین برکاتش را مسئلت میکنم.
روز انتخابات برای ما ایرانیها، روز نشاط و شادی است؛ بخصوص آن وقتی که انتخابات برای گزینش رئیسجمهور است که چند سال آیندهی کشور با این انتخاب مردم تعیین میشود؛ لکن به نظر من یک موضوع مهمّی در کنار این هست و آن حضور پُرشور مردم و افزایش و کثرت رأیدهندگان است؛ این برای جمهوری اسلامی یک نیاز قطعی است. کلمهی جمهوری در «جمهوری اسلامی» حاکی از این است که در ذات این نظام، حضور مردم لحاظ شده؛ بنابراین دوام جمهوری اسلامی و قوام جمهوری اسلامی و عزّت جمهوری اسلامی و آبروی جمهوری اسلامی در دنیا متوقّف به حضور مردم است؛ برای همین است که ما توصیه میکنیم مردم عزیزمان مسئلهی رأی دادن را، حضور در این آزمون مهمّ سیاسی را جدّی بگیرند و شرکت کنند. و اینکه شما میگویید بعضیها مردّدند، من وجهی برای تردید پیدا نمیکنم. این کار آسانی است که نتایج مهمّی دارد. چرا انسان برای انجام یک کاری که خرج ندارد، زحمتی ندارد، مایهای ندارد، وقتگیریای ندارد، فشاری ندارد ولی فواید زیادی دارد، باید تردید داشته باشد؟ تردید نکنند. بخصوص با توجّه به همین نکتهای که من اشاره کردم و آن اینکه قوام جمهوری اسلامی به حضور مردم است و برای اثبات صحّت و صداقت نظام جمهوری اسلامی، حضور مردم یک امر لازم و واجبی است.
امیدوارم انشاءاللّه خدای متعال مقدّر کند برای این کشور بهترین و مفیدترین گزینش را و سالهای آینده انشاءاللّه سالهای خوب و مطلوبی باشد و مردم از گزینش خودشان راضی باشند.
والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته
۱) آقای مهدی خسروی (خبرنگار صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران)
بیانات در دیدار مردمی در آستانه انتخابات ریاست جمهوری چهاردهم در سالروز عید غدیر
و الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابیالقاسم المصطفیٰ محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّة الله فی الارضین.
الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایة علیّ بن ابیطالب امیرالمؤمنین و الائمّة المعصومین (علیهم السّلام).
عید سعید غدیر را تبریک عرض میکنم به همهی شما حضّار محترم و به همهی ملّت ایران و به همهی مسلمانان عالم؛ چون عید غدیر با معنای درست و برجستهای که از آن میشود کرد، متعلّق به همهی مسلمانان است؛ همهی عالم اسلام باید عید غدیر را گرامی بدارند، و به معنای واقعی کلمه «عیداللهالاکبر» است.
از اینکه مردم عزیز ما این عید شریف را به شکل مردمی برگزار میکنند، در خیابانها، در مسیرهای طولانی برای عید غدیر جشن میگیرند، صمیمانه تشکّر میکنم؛ ابتکار مردمیِ بسیار خوبی است. این روزها از طرفی حدود چهلم شهیدان خدمت است که طبعاً یاد این عزیزان را برای ملّت ایران تازه میکند؛ از طرفی هم شور و شوق انتخاباتی در بین مردم مطرح است؛ ایّام حسّاسی است که مصادف شده است با این عید سعید، عید سعید غدیر و بایستی همهی ما از خدای متعال توفیق بخواهیم که بتوانیم کار خودمان را بر طبق وظیفه انجام بدهیم.
عرض من امروز یک کلمهی مختصر در باب واقعهی غدیر است که عرض میکنم، یک کلمهی مختصر در باب مولیالمتّقین امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) عرض میکنم ــ فقط برای اینکه عرض ارادتی کرده باشیم ــ بعد هم چند جمله در باب انتخابات عرض خواهم کرد؛ این فهرست عرایض امروز ما با شما برادران و خواهران عزیزی است که اینجا اجتماع کردهاید.
در موضوع عید غدیر که عید غدیر روز اعلام خلافت امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب (علیه السّلام) است، یک تعبیر قرآنی در این روز خیلی چشمگیر و حسّاس است؛ آن تعبیر هم این است که در [آیات] اوّلِ سورهی مائده میفرماید: اَلیَومَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَروا مِن دینِکُم؛یعنی در روز هجدهم ذیالحجّهی سال دهم هجری، روز اعلام غدیر و جانشینی امیرالمؤمنین، روزی است که کفّار مأیوس شدند از اینکه بتوانند دین مبین اسلام را قلع و قمع کنند؛ تا آن روز هنوز همچنان امیدوار بودند که بتوانند این کار را بکنند؛ امّا آن روز دیگر مأیوس شدند. اَلیَومَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَروا مِن دینِکُم فَلا تَخشَوهُم وَ اخشَون؛(۱) [میفرماید] حالا دیگر هیبت کفّار، شما را مرعوب نکند؛ به ظواهر و کارها و خودنماییهایی که کفّار میکنند اهمّیّتی ندهید؛ مراقب رفتارتان در مقابل پروردگار عالم باشید؛ [مفهوم] آیه این است. چرا کفّار مأیوس شدند؟ این به خاطر تداوم «حاکمیّت سیاسی اسلام» است.
یک وقت، عقیدهی اسلامی هست، عمل اسلامی هست امّا سیاستِ اسلامی نیست، حاکمیّتِ اسلامی نیست؛ وقتی حاکمیّت اسلام به وجود آمد، روح اسلام ــ که حالا عرض خواهم کرد ــ تحقّق واقعی پیدا خواهد کرد؛ روح اسلام «امامت» است. امامت، یکی از مراتب مهمّ شئون انبیای الهی است؛ یعنی هر کدام از پیغمبران یک امامند، دارای مقام امامتند. مقام امامت برای پیغمبران، از مقام رسالت بالاتر است. معنای رسالت پیغمبر این است که پیام الهی را به مردم میرساند، امّا معنای امامت پیغمبر این است که این رسالت را در دل مردم، در اندیشهی مردم و در عمل و کارکرد مردم اجرا میکند؛ این معنای امامت است. لذا شما میبینید خدای متعال به حضرت ابراهیم (علیه السّلام)، بعد از آنهمه امتحانات سختی که برای آن بزرگوار پیش آمد، در اواخر عمر او میفرماید: وَ اِذِ ابتَلىٰ اِبراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما. خدای متعال بعد از اینهمه حوادث، بعد از اینهمه امتحانات سخت، در آخر عمر به ابراهیم میگوید: اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما؛ حالا تو به مقام امامت رسیدی. چطور میگوییم آخر عمر؟ چون بعد ابراهیم میگوید: قالَ وَ مِن ذُرِّیَّتی؟(۲) «آیا در ذرّیّهی من هم این امامت وجود دارد؟» که خدای متعال به او جواب میدهد. خب ذرّیّهی ابراهیم مربوط به پیرمردی ابراهیم است دیگر. حضرت ابراهیم (علیه السّلام) در سنین پیری ــ شاید در نودسالگی یا بالاتر ــ صاحب دو فرزند شد؛ قرآن میگوید «اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی وَهَبَ لی عَلَی الکِبَرِ اِسماعیلَ وَ اِسحاق»؛(۳) معنای امامت این است. این امامت را پیغمبر اکرم به دستور الهی استمرار میدهد، منتها استمرار این امامت باید با حاکمیّت سیاسی همراه باشد؛ لذا اعلام خلافت میکند، اعلام ولایت میکند؛ «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاه».(۴) ضمناً بدانید حدیث غدیر را فقط شیعه نقل نکردهاند، [بلکه] متواتر است بین شیعه و سنّی؛ این حدیث را که پیغمبر فرمود «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاه»، همهی یا بسیاری از محدّثین شیعه و سنّی نقل کردهاند. خب وقتی امامت استمرار پیدا کرد، الگوی زیست اسلامی هم استمرار پیدا میکند. وقتی امامت در جامعه حاکمیّت داشته باشد، زیست جامعه شکل اسلامی پیدا میکند، الگوی اسلامی در جامعه تحقّق پیدا میکند. اگر حاکمیّت سیاسی اسلام از دست برود، خسارت بزرگ این است که زیست اسلامی، زیست اجتماعی اسلامی از بین خواهد رفت؛ بزرگترین خسارت این است.
این تلاشی که ائمّهی ما (علیهم السّلام) در طول زندگی دویستوپنجاهساله برای حاکمیّت اسلام میکردند، مبارزهای که میکردند، آن کاری که بعدها بعضی از بزرگان شیعه انجام میدادند، آن کاری که امام راحل و ملّت ایران در این برههی از زمان برای ایجاد انقلاب اسلامی انجام دادند، همه برای همین است که امامت متّکی بشود به حاکمیّت سیاسی، و این منتهی بشود به اینکه «زیست اسلامی» در جامعه گسترش پیدا کند.
«زیست اسلامی» یعنی چه؟ معنای چگونگی زندگی اجتماعی اسلامی چیست؟ این را در قرآن و در نهجالبلاغه و در روایات میشود پیدا کرد. در این الگو، «لِیَقومَ النّاسُ بِالقِسط»(۵) وجود دارد، یعنی «عدالت»؛ در این الگو «اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّار»(۶) وجود دارد، یعنی «مرزبندی با دشمن»؛ در این الگو «رُحَماءُ بَینَهُم»(۷) وجود دارد، یعنی «مهربانی مؤمنین و مردم با یکدیگر»؛ اینها خطوط اصلی است؛ ما از هر کدام از اینها که غفلت کرده باشیم و غفلت بکنیم و زمین بماند، نقصی در الگوی زیست اسلامی به وجود میآید.
در این الگو «عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم»(۸) هست؛ یعنی حاکم جامعه رنج مردم را با وجود خود، با همهی دل خود درک میکند، احساس میکند. قرآن میگوید «عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم»؛ شما سختی میکشید، پیغمبر رنج میبرد. این از طرف حاکم نسبت به مردم. از طرف مردم هم «اَطیعُوا اللهَ وَ اَطیعُوا الرَّسولَ وَ اُولِی الاَمرِ مِنکُم»؛(۹) مردم هم همراهی میکنند، اطاعت میکنند، کمک میکنند، دنبالهروی میکنند. از این قبیل خطوط روشن برای تبیین زیست اسلامی هزار مورد یا شاید هزاران مورد در قرآن و در نهجالبلاغه و در صحیفهی سجّادیّه و در روایات فراوان وجود دارد و میشود پیدا کرد. این معنای غدیر. غدیر در واقع برای ادامهی تاریخ اسلام سوغاتِ زیست اسلامی را ارائه میدهد؛ حالا اینها که بعد در [مورد] قضیّهی غدیر چه اتّفاقی افتاد، بحثهای دیگری است. معنای غدیر استمرار حاکمیّت الهی و اسلامی است برای اینکه این حاکمیّت بتواند آن الگوی برجسته و پیشرفتهی زیست اسلامی را به وسیلهی امامت استمرار ببخشد؛ این معنای غدیر است؛ این برای شیعه و سنّی دیگر فرقی ندارد؛ همهی فِرَق اسلامی از این بهره میبرند. ما غدیر را با این چشم نگاه کنیم که مایهی «وحدت» است؛ غدیر را بهانهای برای دعوای شیعه و سنّی قرار ندهیم. این نکتهی مربوط به غدیر.
و امّا دربارهی امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام). ما دربارهی علیّبنابیطالب (علیه السّلام) چه بگوییم؟ مگر ذهن بشر معمولی و چشم خرد انسان عادّی و معمولی میتواند آن خورشید را ببیند، به او نگاه کند، به او خیره بشود؟ مگر امکان دارد؟ نه. جمال معنوی امیرالمؤمنین را نمیشود [فهمید]؛ ماها نمیفهمیم؛ رتبهی عرشی امیرالمؤمنین را ما نمیشناسیم؛ یعنی کلماتی گفته میشود، یک تصویری ممکن است در ذهنمان به وجود بیایید امّا مغز و معنای آن حقیقت روشنی را که امیرالمؤمنین مظهر آن است، واقعاً نمیتوانیم درست درک کنیم؛ بشر معمولی نمیتواند درک کند؛ آن را ائمّه درک میکنند، آن را خود پیغمبر درک میکند. خب پس ما چه جور از امیرالمؤمنین درس بگیریم؟ از کلمات خود امیرالمؤمنین که در نهجالبلاغه هست و بحمدالله تدوینشده و موجود است. یکی از نعمتهای بزرگ الهی برای جوامع اسلامی همین نهجالبلاغه است؛ این هم اختصاص به شیعه ندارد؛ بزرگترین شرح نهجالبلاغه را ابنابیالحدید سنّی نوشته. در همین قرن اخیر، عالِم معروف مصری، محمّد عبدُه شرح نهجالبلاغه نوشته؛ یعنی نهجالبلاغه فقط مال شیعیان نیست، مال همهی مسلمین است؛ درس است، راه است، ارائهی طریق است، بیان معیارها است، بیان مبناها است؛ چیز بزرگی است. ما به این نهجالبلاغه که نگاه میکنیم و همچنین به آیات قرآن که نگاه میکنیم، میتوانیم ابعاد شخصیّت امیرالمؤمنین را برای درس گرفتن به دست بیاوریم. من حالا یک بخشهای کوتاهی را عرض میکنم؛ یعنی واقعاً شاید سالها طول بکشد اگر کسی بخواهد بنشیند راجع به فضایل امیرالمؤمنین حرف بزند؛ با یک ساعت و نیم ساعت و ده ساعت که قضایا تمام نمیشود. حالا یک چند کلمهای ما عرض میکنیم.
فضایل آن بزرگوار آنچنان است که به قول خلیلبناحمد، عالِم معروف قرن دوّم، فضایل علیّبنابیطالب را، هم دشمنانش کتمان کردند، هم دوستانش؛ دشمنانش کتمان کردند به خاطر دشمنی؛ دوستانش کتمان کردند به خاطر خفقان، تقیّه، ترس؛ کتمان کردند، نگفتند. با وجود اینکه هم دشمنان کتمان کردند، هم دوستان کتمان کردند، فضایل امیرالمؤمنین همهی دنیا را پُر کرده است؛ تعبیر او این است: مَلَأَ الخافِقَین. کدام شخصیّت بزرگ هست که کسانی که به دین او اعتقاد ندارند، دربارهی او چندین جلد کتاب بنویسند؟ این مخصوص امیرالمؤمنین است، این فقط مخصوص علیّبنابیطالب است. مسیحی دربارهاش حرف میزند، هندو دربارهاش حرف میزند، بودایی دربارهاش حرف میزند، برادران مسلمان اهل تسنّنی که شیعه نیستند امّا امیرالمؤمنین را کاملاً قبول دارند، دربارهاش کتاب مینویسند، دربارهاش حرف میزنند؛ فضایل این بزرگوار این است.
خب حالا من چند کلمه دربارهی بعضی از خصوصیّات زندگی امیرالمؤمنین و شخصیّت امیرالمؤمنین عرض میکنم که در همهی اینها ایشان در اوج است. اوّل، یقین است؛ آنچه انسان را، پویندهی راه را، پیگیرندهی یک هدف را در راه نگه میدارد چیست؟ «یقین»؛ [اینکه] یقین داشته باشد، ناامید نشود، مأیوس نشود، دچار شک نشود؛ امیرالمؤمنین در یقین در اوج است. تعبیر خود حضرت این است: اِنّی … لَعَلىٰ بَصیرَةٍ مِن نَفسی وَ یَقینٍ مِن رَبّی.(۱۰) یک جملهی معروفی هم هست: «لَو کُشِفَ الغِطاء مَا ازدَدتُ یَقینا»(۱۱) که البتّه من در نهجالبلاغه این جمله را پیدا نکردم، [امّا از ایشان] به هر حال نقل شده. این یقین امیرالمؤمنین در اوج این معنا.
دربارهی احساس نسبت به انسانها؛ نهفقط نسبت به مسلمانها، نهفقط نسبت به پیروان خودش، نسبت به [همهی] انسانها، باز احساس او در اوج است. در نهجالبلاغه چند مورد وجود دارد که من یک موردش را اینجا عرض میکنم. به حضرت خبر دادند که اشرار و الوات شامی به شکل مسلّح میآیند در انبار(۱۲) و حمله میکنند به خانههای مردم و طلاها را از دست و پای زنها بیرون میکشند، اینها را اذیّت میکنند، آزار میکنند؛ [وقتی] این خبر را به حضرت دادند، حضرت اینجور میفرماید: فَقَد بَلَغَنی اَنَّ الرَّجُلَ مِنهُم کانَ یَدخُلُ عَلَى المَراَةِ المُسلِمَةِ وَ الاُخرَى المُعاهَدَةِ فَیَنتَزِعُحِجلَها؛ ببینید! میگوید به من خبر رسیده که اینها وارد خانه میشوند که در این خانه زن هست ــ یا زن مسلمان، یا زن غیر مسلمان ــ بعد که این را میگوید، میفرماید: فَلَو اَنَّ امرَاً مُسلِماً ماتَ مِن بَعدِ هذا اَسَفاً ما کانَ بِهِ مَلوما؛ اگر مرد مسلمان از این حادثه، از این خبر، از غصّه بمیرد، مورد ملامت نیست. احساس را میبینید! بیخیال بودن نسبت به آحاد جامعه، در نقطهی مقابل این احساس نسبت به تکتک آحاد جامعه، حتّی زن غیر مسلمان؛ میگوید اگر مرد مسلمان بمیرد از این غیرت، از این ناراحتی که الوات و اشرار شامی وارد خانه بشوند و به زنان مسلمان [و غیر مسلمان] تعرّض بکنند، از غصّه اگر بمیرد، «ما کانَ بِهِ مَلوما» نمیشود ملامتش کرد، «بَل کانَ بِهِ عِندی جَدیرا»(۱۳) شایسته است، سزاوار است که انسان از غصّه بمیرد؛ میبینید اوج احساس را! احساس دلسوزی نسبت به آحاد مردم در یک چنین اوجی؛ این هم یک گوشهی دیگری از شخصیّت امیرالمؤمنین.
در مورد مسئلهی عدالت؛ اصلاً نمیشود انسان دربارهی عدالت امیرالمؤمنین حرف بزند؛ اصلاً قابل توصیف نیست. حالا من یک جمله از حضرت نقل کردم؛ میفرماید: «وَاللهِ لَاَن اَبیتَ عَلی حَسَکِ السَّعدانِ مَسَهَّداً اَو اُجَرَّ فِی الاَغلالِ مُصَفَّداً»، اگر سختترین شکنجهها را به من بدهند، با بدن برهنه من را روی خارها بکشانند و مانند اینها، «اَحَبُّ اِلَیَّ مِن اَن اَلقَی اللهَ عَزَّ وَ جَلّ یَومَ القیامَةِ ظالِماً لِبَعضِ العِباد»،(۱۴) همهی اینها برای من بهتر از این است که من روز قیامت خدا را ملاقات کنم در حالی که به یک نفر ظلم کرده باشم! [اگر] بیشترین شکنجهها را در دنیا به من بدهند، برای من گوارا است تا اینکه به یک نفر [ظلم کرده باشم]. آن وقت شما ببینید چه کسی این حرف را میزند؛ کسی که در رأس یک حکومتی است که شرق و غرب این حکومت، چند برابر ایران فعلی ما است. یعنی آن مملکتی که امیرالمؤمنین حاکم آن بود و امیرالمؤمنینِ آن مملکت بود ــ از رود جیحون تا رود نیل است، یعنی شامل ایران، شامل افغانستان، شامل عراق، شامل مصر [میشد]؛ فقط شام جدا بود که معاویه جدا کرده بود، بقیّه همه تحت حکومت امیرالمؤمنین [بودند] ــ میگوید [اگر] به یک نفر از این جمعیّت عظیمی که در این کشور بزرگ زندگی میکنند ظلم بشود، برای من سنگینتر است از اینکه همهی عمرم شکنجه بکشم! این عدل امیرالمؤمنین [است]. عرض کردم دربارهی عدالت امیرالمؤمنین اصلاً نمیشود حرف زد، از بس مسئله سنگین است، از بس نشانههای عجیب و غریبی از عدالت این بزرگوار وجود دارد. این هم در اوج است.
در مورد هوشیاری در مقابل دشمن، باز در اوج است. این هم باز از نهجالبلاغه من یک جمله عرض کنم؛ میفرماید که: «وَاللهِ لا اَکونُ کَاضَّبُعِ تَنامُ عَلی طولِ اللَدم»؛(۱۵) خلاصهی معنایش این است: «من آدمی نیستم که با لالایی دشمن خوابم ببرد.» خیلیها با لبخند دشمن خاطرشان جمع میشود که دیگر خطری نیست؛ اگر دشمن لالایی بدهد، خوابشان میبرد! امیرالمؤمنین میفرماید که «وَ مَن نامَ لَم یُنَم عَنه»؛(۱۶) اگر تو خوابت برد، معلوم نیست دشمن هم خوابش برده باشد، او بیدار است. نوازش دشمن و لالایی دشمن موجب نمیشود من به خواب بروم؛ یعنی این هوشیاری در مقابل دشمن در اوج است.
یک نقطهی دیگر، در مورد مردمی بودن حکومت، حقّ متقابل میان مردم و میان حاکم؛ «وَ لَکُم عَلَیَّ مِنَ الحَقِّ مِثلُ الَّذی لی عَلَیکُم»؛(۱۷) میفرماید همان مقداری که من به گردن شما حق دارم ــ حالا شما ببینید امیرالمؤمنین چه حقّ بزرگی به گردن مردم دارد؛ مظهر قدرت خدا، مظهر رحمت خدا، مظهر علم خدا، حقّی که بر انسانها دارد چقدر است؟ همان مقداری که من به گردن شما حق دارم ــ شما [هم] به گردن من حق دارید؛ مردمی بودن نظام اسلامی این است. حالا یک عدّهای بنشینند بگویند انتخابات و دموکراسی و مردمسالاری و مانند اینها را جمهوری اسلامی ایران از غربیها یاد گرفته! نهجالبلاغه مال غربیها است؟ مردمی بودن حکومت در زبان امیرالمؤمنین [این است]؛ حالا در قرآن هم آیات فراوانی وجود دارد که میشود از آن، این معنا را فهمید. این هم کلام امیرالمؤمنین است.
یک جملهی دیگر که باز این هم در مقام احترام به نظر مردم [است]؛ و این هم باز در اوج است. فَلا تَکُفّوا عَن مَقالَةٍ بِحَقٍّ اَو مَشوِرَةٍ بِعَدل؛(۱۸) امیرالمؤمنینی که معدن حکمت است، معدن علم است، علم او متّصل به علم خدا است، علم او از وسایل عادّی به دست نیامده، این انسان با این عظمت علمی میگوید: فَلا تَکُفّوا عَن مَقالَةٍ بِحَقّ؛ اگر حرف حقّی به نظرتان رسید که باید به من بگویید، بگویید؛ ساکت نمانید؛ اَو مَشوِرَةٍ بِعَدل؛ یک وقتی میخواهید یک مشورتی به من بدهید، یک چیزی به نظرتان میرسد، مشورت بدهید. در همهچیز در اوج، از همهجهت در اوج!
باز یک نکتهای دیگر که این هم همین مسئلهی حضور مردم و تأثیر مردم در سرنوشت کشور [است]. میفرماید که «وَ لَا امرُؤٌ وَ اِن صَغَّرَتهُ النُّفوسُ وَ اقتَحَمَتهُ العُیونُ بِدونِ اَن یُعینَ عَلَى ذلک»؛(۱۹) هر کسی هر چند به نظر شما کوچک بیاید و بخواهید یا بتوانید او را نادیده بگیرید، اینجور نیست که در سرنوشت کشور بیتأثیر باشد؛ یعنی کوچکترین افراد جامعه، فقیرترین افراد جامعه، بیدستوپاترین افراد جامعه هم میتوانند در سرنوشت کشور مؤثّر باشند. حالا اینها یک گوشههایی از شخصیّت امیرالمؤمنین است. اگر بخواهیم با زبان عادّی صحبت کنیم، باید بگوییم شخصیّت امیرالمؤمنین مثلاً صد بُعد دارد و حالا این چند بُعدش را ما با استفاده از کلمات خود آن بزرگوار گفتیم و دیدیم که در همهی این ابعاد، امیرالمؤمنین در اوج است؛ نهاینکه فقط دارای این ابعاد است، [بلکه] در این ابعاد، در اوج است. حالا زهد آن بزرگوار، عبادت آن بزرگوار، اخلاص آن بزرگوار، انفاق آن بزرگوار، سخاوت آن بزرگوار، اصلاً حرفهایی است که عرض کردم، [اگر] کسی بخواهد در این باره حرف بزند، بحث یک ساعت و چند ساعت نیست؛ روزها و ماهها و سالها باید بنشیند حرف بزند. لذا در کلمات خود این بزرگوار هم ابعاد دیگری را میشود نشان داد و پیدا کرد.
اُنس بگیرید با نهجالبلاغه؛ من به جوانها مخصوصاً تأکید میکنم؛ نهجالبلاغه را یاد بگیرید. خوشبختانه ترجمههای خوبی از نهجالبلاغه شده و در دسترس همه است. بخوانید نهجالبلاغه را؛ بخوانید، ببینید که امیرالمؤمنین چه چیزی به ما یاد میدهد؛ چه درس میدهد و از وجود خودش چه خبرها میدهد. آنچه امیرالمؤمنین بیان میکند، تجّسم برتر همهی این ارزشها خود او است. در کلمات ائمّهی دیگر (علیهم السّلام) هم همینجور.
در همین زیارت روز عید غدیر، امروز، یک زیارت معروف بزرگِ مشروحی از امام هادی (علیه السّلام)، با سند معتبر نقل شده که در مفاتیح هست. حالا [اینکه] چرا حضرت امام هادی (علیه السّلام) راجع به امیرالمؤمنین به این مفصّلی حرف میزنند، بنده یک تحلیلی دارم که خیلی به آن نمیپردازیم. حضرت در این زیارت به دهها آیهی قرآن استناد میکنند و [آنها را] تطبیق میکنند با امیرالمؤمنین (علیه السّلام). بعد از آنکه همهی این مطالب را راجع به امیرالمؤمنین میگویند ــ شاید ده دوازده صفحه است در مفاتیح ــ حضرت هادی (علیه السّلام) خطاب به جدّ بزرگوارش میگوید: فَما یُحیطُ المادِحُ وَصفَک؛ کسی که تو را مدح میکند، نمیتواند به توصیف تو دست پیدا کند؛ امکان ندارد! بعد از همهی این حرفها ــ که ده صفحه دربارهی امیرالمؤمنین حرف زده ــ آن هم امام هادی (علیه السّلام) که خودش یک امام بزرگوار عرشی است، میگوید: فَما یُحیطُ المادِحُ وَصفَک وَ لا یُحبِطُ الطّاعِنُ فَضلَک؛(۲۰) آن کسی هم که با تو مخالف و دشمن است، امکان ندارد که بتواند این توصیفات عجیب را پنهان کند و مخفی کند. این[جور] است. این توصیف امیرالمؤمنین است.
درس بگیریم دیگر، باید یاد بگیریم. امیرالمؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام) اسمش، نام مبارکش و مدایحی که دربارهی این بزرگوار گفته شده، در دسترس همهی ماها هست و تکرار میکنیم امّا این کافی نیست؛ امیرالمؤمنین معلّم است، باید زانو بزنیم، یاد بگیریم. همه باید یاد بگیرند؛ رئیس باید یاد بگیرد، مرئوس باید یاد بگیرد، مدیر سطح بالا باید یاد بگیرد، امثال این بندهی حقیر ــ طلبه ــ باید یاد بگیرد، آحاد مردم باید یاد بگیرند؛ باید یاد بگیریم. عرض کردم امیرالمؤمنین مظهر اعلای امامت است که امامت، متکفّل تبیین و تأکید زیست اسلامی در جامعه است؛ این زیست را باید یاد بگیریم. البتّه انقلاب کمک کرد، انقلاب تحوّل ایجاد کرد. ملّت ایران قبلاً بکلّی غافل بودند؛ و ماها همهمان. رحمت خدا بر امام بزرگوار، رحمت خدا بر پیشروان این انقلاب که بسیاریشان شهید شدند؛ زحماتی کشیدند، کار کردند، تلاش کردند، انقلاب به پیروزی رسید، و بحمدالله توانستند تا یک حدودی [ما را آشنا کنند]، رحمت خدا بر ملّت ایران؛ این به جای خود محفوظ؛ لکن ما هنوز در همان قدمهای اوّلیم؛ ماها باید خیلی راه برویم، خیلی باید تلاش کنیم. خب این راجع به غدیر و امیرالمؤمنین.
چند جمله راجع به انتخابات. برادران عزیز، خواهران عزیز! انتخابات خیلی مهم است. سه روز دیگر ملّت ایران در مقابل یک آزمون قرار میگیرد. انتخابات همیشه یک آزمون است، حالا به یک معنا بیشتر از همیشه [اهمّیّت دارد]. چهل روز تقریباً از فقدان یک رئیس خوب، یک رئیسجمهور محبوب، مردمی، علاقهمند و کاری گذشته که مردم هم او را دوست میداشتند و تشییع جنازهی او در سراسر کشور میلیونی برگزار شد ــ که اینها همه امتیازات است ــ در عین حال در حدود چهلم او مردم دارند یک انتخابات برگزار میکنند؛ این خیلی مهم است؛ در دنیا نظایر این کمتر اتّفاق میافتد. ملّت ایران این همّت را دارد.
خب، امیدوارم انشاءالله خدا ملّت ایران را سرافراز از این انتخابات خارج کند. سرافرازی به چیست؟ سرافرازی به دو مطلب است: در درجهی اوّل، «مشارکت حدّاکثری»، در درجهی بعد، «انتخاب اصلح»؛ هر دوی اینها مهم است. مشارکت بالا که ما روی آن خیلی اصرار میکنیم، به خاطر این است که مهمترین اثر مشارکت بالا، سرافرازی جمهوری اسلامی است. نظام جمهوری اسلامی از لحظهای که تشکیل شده است، دشمنهای سرسخت داشته؛ هر کار توانستند، علیه جمهوری اسلامی انجام دادند؛ تا الان هم مشغولند؛ مرتّب نقشه میکشند، که من در صحبتهای مختلف بیان کردهام و از نقشههای اینها حرف زدهام؛ از بعضیها از نقشههای اینها بحمدالله توانستیم پردهبرداری کنیم تا دیده بشود که چه کار میخواهند بکنند؛ الان هم مشغولند. جمهوری اسلامی دشمن دارد. یکی از چیزهایی که جمهوری اسلامی را بر دشمنانش فائق میکند، انتخابات است. اگر مشارکت خوب مردم در این انتخابات مشاهده بشود، این مایهی سرافرازی جمهوری اسلامی است.
مشارکت مردم در ذات جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی ــ «جمهوری» یعنی مردم دیگر ــ [یعنی] عموم مردم با شیوهی اسلامی، با روش اسلامی وارد میدان بشوند. این میدان مظاهر زیادی دارد که مهمترین مظهرش همین انتخابات و تعیین مسئولین کشور است. «وارد میدان شدن مردم» معنایش این است که جمهوری اسلامی به معنای واقعی کلمه جمهوری است، [لذا] زبان دشمنان کوتاه میشود. در هر انتخاباتی که مشارکت کم بوده، زبان ملامت دشمنان جمهوری اسلامی و حسّاد جمهوری اسلامی دراز شده، ملامت کردند. وقتی مشارکت بالا است، زبان بدگویان کوتاه میشود؛ نمیتوانند ملامت کنند، نمیتوانند شادی کنند، دشمنشاد نمیشویم؛ علّت اینکه بنده اصرار بر مشارکت بالا دارم این است. بنابراین عنصر اوّل، مشارکت عموم مردم است؛ تنبلی نکنند، بیاعتنائی نکنند، دستِکم نگیرند؛ در همهی گوشههای کشور شرکت کنند. مشارکت فقط مال شهرها نیست؛ مال شهرهای بزرگ نیست؛ در انواع مراکز جمعیّتی، روستاها، بخشها مردم باید در انتخابات شرکت کنند تا جمهوری اسلامی در دنیا سرافراز بشود.
و امّا نقطهی دوّم: انتخاب اصلح. انتخاب اصلح یعنی چه؟ «اصلح» کیست؟ اصلح آن کسی است که در درجهی اوّل به مبانی این انقلاب و این نظام اعتقاد قلبی و واقعی داشته باشد. «عَلیٰ بَصیرَةٍ» و «عَلیٰ یَقینٍ»؛ همانطور که از کلمات امیرالمؤمنین عرض کردیم؛ به این راه اعتقاد داشته باشد؛ این یک. رئیسجمهور فقیدمان، شهید خدمت، رئیسی عزیز، به معنای واقعی کلمه اعتقاد داشت. خب من از سابق که میشناختم ایشان را؛ در این دورهی سهسالهی ریاست جمهوریاش هم که مرتّباً با ما دیدار و ملاقات داشت؛ کاملاً محسوس بود که با دل و جان، با اعتقاد حرکت میکند؛ یکی اینکه باید اعتقاد داشته باشد؛ دوّم اینکه کارآمد باشد؛ شب و روز نشناسد، دنبال کار باشد، توانایی داشته باشد برای کار کردن؛ از عناصر خوب و همکاران خوب استفاده کند که حالا من بعد در آخر، یک جملهای در این زمینه خواهم گفت. توان کار و نشاط کار همراه با اعتقاد راسخ به مبانی انقلاب، موجب صلاحیّت است. وقتی این صلاحیّت وجود داشت، این آدم با این خصوصیّات میتواند از همهی ظرفیّتهای کشور استفاده کند.
من اینجا یک فهرستی از ظرفیّتهای کشور نوشتهام که بخواهم توضیح بدهم، شرح بدهم طولانی میشود. ما در این کشور خیلی امکانات داریم؛ البتّه بعضی از این امکانات طبیعی است، بعضی در این سالهای بعد از انقلاب به مرور به وجود آمده و تولید شده، لکن دولتها در استفادهی از این ظرفیّتها یک جور نبودند؛ بعضی از دولتها واقعاً از اینهمه ظرفیّت استفاده نکردند؛ بعضی از دولتها استفاده کردند، بعضی هم خوب استفاده کردند. این دولت سیزدهم از دولتهایی بود که از این ظرفیّتها خوب استفاده کرد. اگر این دولت ادامه پیدا میکرد، بنده احتمال زیاد میدهم که بسیاری از مشکلات کشور، عمدتاً مشکلات اقتصادی حل میشد. من حالا فهرستوار بدون توضیح [برخی را عرض میکنم].
باارزشترین ظرفیّت، جمعیّت جوان تحصیلکرده است؛ حالا من از همهجای دنیا خیلی خبر ندارم امّا در کشورهای منطقه، هیچ کشور دیگری به اندازهی ما جمعیّت جوان تحصیلکرده ندارد.
هوش و استعداد ذاتی ایرانی؛ این یکی از ظرفیّتها است.
معادن عظیم کشور؛ نه فقط نفت، نه فقط گاز. من یک وقتی گفتم(۲۱) جمعیّت ما حدود یکصدمِ جمعیّت دنیا است، امّا معادن اساسی و مهمّمان چهار پنج صدم دنیا است؛ یعنی چند برابرِ اندازهی جمعیّت؛ این ظرفیّت است دیگر؛ از اینها باید استفاده کرد.
موقعیّت جغرافیایی؛ ما میتوانیم وسیلهی ارتباط بین شمال و جنوب و شرق و غرب دنیا باشیم که خب مرحوم رئیسی مقدّمات این کار را فراهم کرده بود که بعضی از کارهایش را هم هنوز دارند انجام میدهند و انشاءالله که دولت بعدی بتواند این کار را درست انجام بدهد؛ این خیلی برای کشور مهم است.
مرز طولانی آبی با دریاهای آزاد، دریاهای جنوب و شمال، تعداد همسایگان، بازار بزرگ منطقه، بازار هشتادمیلیونی خود کشور، تنوّع اقلیمی کشور، شبکهی راهآهن و جادّه در سرتاسر کشور که این یکی از امتیازات بزرگ کشور ما است که در طول زمان در دولتهای مختلف این کار بحمدالله انجام گرفته. توانمندیهای فنّی مردان ما و جوانان ما در امر مسکن، در امر جادّه، در امر سد، در مراکز گوناگون، توانمندیهای صنعتی کشور در ساخت انواع تجهیزات؛ اینها همه زیربنا است؛ اینها همه ظرفیّتهای مهم است، اینها زیربناهای پیشرفت کشور است.
مناطق آزاد تجاری اگر درست از آن استفاده بشود؛ نه آنجوری که در طول زمان به شکل نادرستی از آنها استفاده شد. اگر درست استفاده بشود، این مناطق آزاد یا مناطق ویژهی اقتصادی جزو فرصتهای کشور است.
مواریث فرهنگی و تمدّنی کشور؛ اینها همه جزو امکانات مهمّ ما است. امکانات گسترش گردشگری.
ایمان دینیِ قریب به کلّ مردم کشور؛ این خیلی مهم است. مردم ما واقعاً مردم مؤمنی هستند که شاید در کشورهای اسلامی این هم جزو موارد نادر باشد. ممکن است از لحاظ عملکرد و ظواهر و مانند اینها بعضیها پایبندی درستی به شرع و شریعت و مانند اینها نشان ندهند امّا ایمان دینی و اسلامی در یک اکثریّت قریب به اتّفاقی در آحاد کشور وجود دارد. خب، از اینها میشود برای پیشرفت کشور استفاده کرد. آن کسی که بتواند، اصلح است؛ بتوانند دولتهای ما انشاءالله از این ظرفیّتها استفاده کنند. آن کسی که توانایی استفادهی از این فرصتها، از این ظرفیّتها را داشته باشد، اصلح است؛ فرد اصلح، او است.
بعضی از سیاسیّون در کشور ما تصوّر میکنند که باید آویزان به این قدرت و آن قدرت بشوند؛ و بدون آویزان شدن به فلان قدرت معروف و بزرگ، در کشور نمیشود پیش رفت؛ بعضیها اینجور فکر میکنند. یا خیال میکنند که همهی راههای پیشرفت از آمریکا میگذرد؛ نه، اینها نمیتوانند. این کسانی که چشمشان به خارج از مرزهای کشور است، این ظرفیّتها را نمیبینند؛ وقتی ندیدند، وقتی قدرش را ندانستند، طبعاً برای استفادهی از آنها برنامهریزی هم نمیکنند. اینکه ما میگوییم چشمتان به خارج نباشد، یک علّتش این است که وقتی چشم به خارج نبود، انسان قادر میشود که این ظرفیّتهای درونی را ببیند، بفهمد، بشناسد. جمهوری اسلامی به فضل الهی، به توفیق الهی تا حالا نشان داده که بدون تکیهی به بیگانگان و حتّی با وجود موذیگری بیگانگان و چالشگری بیگانگان میتواند پیش برود و پیش رفته؛ این را جمهوری اسلامی نشان داده؛ در آینده هم به حول و قوّهی الهی ملّت ایران اجازه نخواهد داد که سرنوشتش را دیگران بنویسند.
ما وقتی گاهی از این حرفها در صحبت و سخنرانی میگوییم، بعضیها یا توهّم میکنند، یا مینویسند که این به معنای حصار کشیدن دُور کشور است و یک عدم ارتباط با دنیا است؛ نه، ابداً؛ بنده از اوّل هیچ وقت [مخالف ارتباط نبودم]. ما با کم و زیادش، به قدر عمر بعضی از این حضرات، در کار سیاست و در کار مسائل انقلاب و در کار مسائل کشور بودهایم. از اوّل معتقد به ارتباط با همهی دنیا الّا یکی دو استثنا بودیم. یک روز ــ اوّل انقلاب ــ آفریقای جنوبی کشوری بود که تبعیض نژادی در آن حاکم بود، ما رابطهمان را با آفریقای جنوبی قطع کردیم؛ بعد تبعیض نژادی از بین رفت، رابطهمان را برقرار کردیم؛ رابطهمان هم، رابطهی خوبی است. آن چیزی که موجب قطع رابطه میشود، آن بایستی از بین برود؛ وَالّا ما معتقد به ارتباط با همهی دنیا هستیم؛ ارتباط هم بحمدالله داریم. در بعضی از دولتهایی که بشدّت پایبند به مبانی بودند، مثل دولت شهید رئیسی، ارتباطات دنیاییمان هم تقویت شد، ارتباطات بینالمللیمان هم تقویت شد. بنابراین اینکه میگوییم بایستی چشممان به بیگانگان نباشد، به معنای قطع رابطه نیست، به معنای شجاعت ملّی است، به معنای استقلال ملّی است. شما اگر شجاعت ملّی داشته باشید، استقلال ملّی داشته باشید، ملّت ایران شخصیّت خود، توانایی خود، استقلال خود، قدرت پیشرفت خود را به دنیا نشان بدهد، احترامش در دنیا بسیار بیشتر و بالاتر خواهد شد؛ کمااینکه بحمدالله همینجور هم شده؛ انسان توفیقات بیشتری هم پیدا میکند.
خب عرایض ما تمام شد. من دو توصیه میخواهم بکنم: یک توصیه به مردم، یک توصیه به نامزدهای محترم ریاست جمهوری. توصیهی به مردم عزیزمان این است که ما گفتیم «ایران قوی و سرافراز»؛ این شد شعار. ایران قوی خیلی طرفدار دارد. قوی بودن ایران فقط به این نیست که انواع و اقسام موشکها را داشته باشیم؛ که الحمدلله داریم، انواع و اقسامش را هم داریم، مفید و باکاربردش را هم داریم؛ امّا فقط این نیست. قوی شدن ابعاد گوناگونی دارد؛ ابعاد علمی دارد، ابعاد فرهنگی دارد، ابعاد اقتصادی دارد؛ یکی از ابعادش همین بُعد حضور در میدان سیاست و میدان انتخابات است؛ این هم نشانهی قوّت است. پس هر کسی که علاقهمند به ایران قوی است، بایستی در این انتخابات شرکت کند. هر کسی معتقد به لزوم حمایت از نظام جمهوری اسلامی است، بایستی به صورت مضاعف به این اهتمام داشته باشد؛ این توصیه و عرض ما به مردم.
و امّا توصیه و عرض ما به نامزدهای انتخابات؛ من به این حضرات محترم عرض میکنم: با خداوند خودتان عهد کنید که اگر موفّق شدید و توانستید مسئولیّتی به دست بیاورید، کسان و کارگزاران خود را از کسانی قرار ندهید که ذرّهای با انقلاب زاویه دارند. آن کسی که با انقلاب، با امام راحل، با نظام اسلامی ذرّهای زاویه داشته باشد، او به درد شما نمیخورد؛ او همکار خوبی برای شما نخواهد بود. آن کسی که دلبستهی آمریکا باشد و تصوّر کند که بدون لطف آمریکا نمیشود قدم از قدم برداشت در کشور، او برای شما همکار خوبی نخواهد بود، او از ظرفیّتهای کشور استفاده نخواهد کرد، او خوب مدیریّت نخواهد کرد؛ آن کسی که راهبرد دین و شریعت را مورد بیاعتنائی قرار بدهد، برای شما همکار خوبی نخواهد بود. کسی را انتخاب کنید که اهل دین، اهل شریعت، اهل انقلاب، اهل اعتقاد کامل به نظام باشد. اگر شما نامزدهای محترم یک چنین عهدی با خدای خودتان ببندید، بدانید که همهی کارهایی که برای انتخابات میکنید، حسنه خواهد بود؛ اگر یک چنین نیّتی داشته باشید. اگر یک چنین عهدی با خدا ببندید، کارهای انتخاباتی میشود یک کار حسنه و پیش خدای متعال ثواب خواهد داشت.
امیدواریم خدای متعال توفیقات خودش را بر همهی آنها، بر همهی ما نازل کند. خداوند انشاءالله همهی شما را حفظ کند.
شادی حلال و غیرحلال در قرآن کریم
قرآن کریم یک منبع معرفتی است که در زمینههای گوناگون و مختلف راهنمای ما بوده و به عنوان یک منبع درست و قابل اعتماد میتوانیم در زندگی خویش از آن طلب کمک کنیم. یکی از این زمینهها شناخت معیار شادی و نشاط است، به عبارتی ما با مراجعه به قرآن کریم باید بفهمیم کدام یک از شادیها حقیقی و کدام غیرحقیقی هستند.
قرآن کریم دو نوع از شادی را معرفی کرده که یکی پسندیده و شادی حقیقی و دیگری شادی مذموم و ناپسند است:
قرآن کریم تنها یک مسیر را برای حفظ آرامش و شادی انسان معرفی کرده و میفرماید: «قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذَٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ»؛[1] «بگو: به فضل و رحمت خداست كه [مؤمنان] بايد شاد شوند و اين از هر چه گرد مىآورند بهتر است».
با توجه به آیه شریفه، در سایه الطاف الهی فقط شادی حقیقی محقق میشود و اگر مسیرهای دیگری را برای تأمین شادی خود انتخاب کنیم، گذرا بوده و به شادی حقیقی نخواهیم رسید و سرانجام مایه ندامت و ناراحتی ما خواهد بود. قرآن کریم در رابطه با شادیهایی که از مسیر غیرحلال حاصل میشوند وعده عذاب داده و میفرماید: «ذاَٰلِكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِمَا كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ»؛[2] «اين [عقوبت] به سبب آن است كه در زمين به ناروا شادى و سرمستى مىكرديد و بدان سبب است كه [سخت به خود] مىنازيديد».
در نتیجه اسلام مخالف با شادی نیست، حتی تأکید به شادی کردن نیز میکند. امام صادق علیهالسلام میفرماید: «یک مسلمان اندیشمند سزاوار است که در حال انجام یکی از این سه کار مشاهده شود: یا در حال فعالیت اقتصادی و تأمین معاش باشد، یا برای آخرت خویش توشه برداشته و یا به شادیهایی که حرام نیستند بپردازد».[3] اسلام با آن دسته از شادیها مخالف است که همراه با گناه بوده و باعث هلاکت انسان میشوند.
پینوشت:
[1]. یونس، 58.
[2]. غافر، 75.
[3]. شیخ کلینی، کافی، اسلامی، ج5، ص87.
حرمت شراب در تمام ادیان
حرمت شراب در تمام ادیان | خداوند متعال بعضی از امور و افعال را بر ما حرام اعلام کرده و از آنها به پلیدی یاد کرده است و شایسته نمیداند که بندهاش مرتکب آنها شود. قرآن کریم در این رابطه میفرماید: «إِنَّمَا حَرَّمَ رَبىَّ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنهَا وَ مَا بَطَنَ وَ الْاثْمَ وَ الْبَغْىَ بِغَيرِ الْحَق»؛[1] «خداوند تنها اعمال زشت را، چه آشكار باشد چه پنهان، حرام كرده است و (همچنين) گناه و ستم بدون حق».
شرب خمر یکی از این حرامهای الهی است که امام رضا علیهالسلام در حرمت آن میفرماید: «مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِتَحْرِيمِ الْخَمْرِ»؛[2] «خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر آنکه شراب را در شریعت او حرام نمود». مطابق حدیث شریف، حرمت شراب از حساسیت زیادی برخوردار بوده و در هر شریعتی حرام بوده است. اگر ما امروز شاهد هستیم که شراب در بعضی از ادیان، حلال شمرده میشود به خاطر تحریفاتی است که در آنها صورت گرفته است.
علت حرمت این امور نیز حکمت خداوند بوده و خبر از مصلحت و یا مفسدهای میدهد که ما از بیشتر آنها بیخبر هستیم؛ به عنوان مثال امیرالمؤمنین علیهالسلام در پی حکمت حرمت شراب میفرماید: «فَرضَ اللّه ُ تَرْكَ شُرْبِ الخَمرِ تَحْصينا للعَقلِ»؛[3] «خداوند براى حفظ عقل، ترک شرابخواری را واجب گردانيد».
درنتیجه حرمت نوشیدن شراب در تمامی ادیان پابرجا بوده است و اگر ما شاهد حلال بودن در بعضی از ادیان هستیم به خاطر تحریفاتی است که در آنها صورت گرفته است.
پینوشت:
[1]. اعراف، 33.
[2]. علامه مجلسی، بحارالانوار، موسسه الوفاء، ج4، ص108.
[3]. سید رضی، نهج البلاغه صبحی صالح، حکمت 252.
چهار جنبه از چرایی چشم طمع غرب به کریدور موهوم زنگزور
تهران به شدت نگران تغییرات ژئوپلیتیکی در مرزهای خود است، بهویژه در منطقهای که به لحاظ تاریخی و امنیتی برای آن حیاتی است. ایجاد کریدور زنگزور میتواند به تغییرات استراتژیک در مرزهای شمالی ایران منجر شود و تهران این را به عنوان تهدیدی علیه امنیت ملی خود تلقی میکند. ایجاد این کریدور، مسیر نفوذ بیشتر آمریکا و ناتو را به منطقه باز کرده و با توجه به روابط پیچیده ایران با غرب، تهران هر گونه حضور و نفوذ بیشتر غربیها را در نزدیکی مرزهای خود به شدت رد میکند و تاکید دارد که چنین تحولی میتواند به افزایش تنشها در منطقه منجر شود.
اهمیت زنگزور برای غرب
دالان موهوم زنگزور از دیدگاه غربیها، یک منطقه جغرافیایی مهم در قفقاز جنوبی خواهد بود که از لحاظ ژئواستراتژیک و ژئوپلیتیک برای کشورهای منطقه و قدرتهای جهانی اهمیت بسیاری خواهد داشت. این دالان، مرز بین ارمنستان و جمهوری آذربایجان را تشکیل میدهد و در ارتباطات زمینی بین نخجوان (جمهوری خودمختار آذربایجان) و بقیه خاک آذربایجان نقشی حیاتی خواهد داشت.
از منظر غربی، تحلیل این دالان را میتوان در چهار بعد اصلی بررسی کرد: ابعاد فنی و زیرساختی، نیازهای اقتصادی، تعاملات منطقهای، و سیاستهای نفوذ.
- ابعاد فنی و زیرساختی
از دیدگاه غربی، توسعه دالان موسوم به زنگزور نیازمند زیرساختهای پیشرفتهای است که شامل جادهها، راهآهن، و شبکههای ارتباطی میشود. به ادعای آنها این زیرساختها نه تنها به بهبود حملونقل بینالمللی کمک میکند، بلکه میتواند راههای تجاری جدیدی بین آسیای مرکزی و اروپا باز کند. از منظر فنی، کشورهای غربی ظاهراً به دنبال مشارکت در پروژههای زیرساختی هستند تا از این طریق نقش مهمی در توسعه اقتصادی منطقه ایفا کنند و اما در اصل و به صورت همزمان به گسترش نفوذ خود در این منطقه فکر میکنند. - نیازهای اقتصادی
واقعیت این اسن که اقتصاد کشورهای منطقه، به ویژه جمهوری آذربایجان و ارمنستان، به شدت وابسته به باز شدن دالانهای ترانزیتی جدید است. توجیه غربیها برای دست گذاشتن بر این دالان جنجالی این است که این محور میتواند به عنوان یک گذرگاه مهم برای انتقال انرژی (به ویژه نفت و گاز) از دریای خزر به بازارهای جهانی عمل کند. همچنین، این دالان میتواند به تسهیل تجارت و افزایش سرمایهگذاریهای خارجی کمک کند. از نظر تقابلی با روسیه نیز کشورهای غربی به دنبال استفاده از این فرصت برای کاهش وابستگی خود به منابع انرژی روسیه و تقویت امنیت انرژی هستند. - تعاملات منطقهای
در ظاهر امر، غربیها میگویند که دالان زنگزور میتواند به بهبود روابط بین آذربایجان و ارمنستان کمک کند، که این خود به افزایش ثبات در منطقه قفقاز جنوبی میانجامد. اما در اصل، این دالان میتواند همکاریهای منطقهای بین کشورهای قفقاز، ترکیه، و اتحادیه اروپا را تقویت کند و به عبارتی در راستای تقویت منافع اروپا است. البته همکاریهای منطقهای منجر به کاهش تنشها و ایجاد بستری مناسب برای دیپلماسی و حل منازعات میشود. - سیاستهای نفوذ و کاهش نفوذ روسیه از دیدگاه کشورهای غربی
دالان موسوم به زنگزور میتواند به عنوان ابزاری برای کاهش نفوذ روسیه در منطقه قفقاز مورد استفاده قرار گیرد. روسیه به طور سنتی نفوذ بالایی در این منطقه داشته و از نقش خود به عنوان واسطه و میانجی در منازعات منطقهای بهره برده است. با تقویت زیرساختها و گسترش تعاملات اقتصادی و تجاری در دالان زنگزور، غربیها امیدوارند که وابستگی کشورهای منطقه به روسیه کاهش یابد و از نفوذ آن در سیاستهای داخلی و خارجی این کشورها کاسته شود.از دیدگاه غربی نه تنها یک پروژه زیرساختی و اقتصادی، بلکه یک ابزار ژئوپلیتیکی مهم برای کاهش نفوذ روسیه و تقویت نفوذ غرب در منطقه قفقاز جنوبی است. غربیها به دنبال استفاده از این دالان برای گسترش تجارت، تقویت همکاریهای منطقهای، و افزایش امنیت انرژی خود هستند. به همین دلیل، توجه و سرمایهگذاری در این پروژه از اولویتهای غرب به شمار میآید.
مواضع کشورهای منطقه
مواضع ترکیه و جمهوری آذربایجان در خصوص کریدور زنگزور در چارچوب روابط نزدیک و راهبردی دو کشور قابل تحلیل است. این کریدور از منطقه سیونیک در جنوب ارمنستان عبور میکند، برای آذربایجان اهمیت حیاتی دارد. این کریدور، آذربایجان را به منطقه نخجوان و از آنجا به ترکیه متصل میکند و دسترسی آذربایجان به ترکیه را بهبود میبخشد. جمهوری آذربایجان به طور مداوم بر لزوم ایجاد این کریدور مورد مناقشه تأکید کرده است.
این کشور استدلال میکند که بر اساس توافقنامه آتشبس 2020 که با میانجیگری روسیه پس از جنگ دوم قرهباغ منعقد شد، ارمنستان موظف به فراهم کردن این کریدور است. از نظر آذربایجان، این کریدور نه تنها یک مسیر حملونقل است، بلکه نماد پیروزی نظامی این کشور در قرهباغ نیز محسوب میشود. ترکیه به عنوان یکی از حامیان اصلی جمهوری آذربایجان، از این پروژه حمایت قوی میکند. آنکارا کریدور زنگزور را به عنوان یک گام مهم در تقویت ارتباطات اقتصادی، تجاری و انرژی بین ترکیه، آذربایجان و دیگر کشورهای ترکزبان آسیای مرکزی میبیند.
از نظر ترکیه، این کریدور نه تنها باعث تقویت روابط اقتصادی با آذربایجان میشود، بلکه نفوذ ژئوپلیتیکی ترکیه را در قفقاز جنوبی و آسیای مرکزی افزایش میدهد. با این حال، ارمنستان و برخی از متحدان بینالمللی این کشور با ایجاد کریدور زنگزور مخالفاند، زیرا این موضوع را به عنوان تهدیدی برای تمامیت ارضی ارمنستان و ایجاد اختلال در موازنه قدرت منطقهای میدانند.
بهطور کلی، سیاست ایران در برابر کریدور موهوم زنگزور بر حفظ منافع ملی، جلوگیری از تهدیدات امنیتی و افزایش نفوذ منطقهای از طریق ابزارهای دیپلماتیک و اقتصادی متمرکز بوده است. ایران بنا بر اذعان مقامات ارشد ترکیه و غرب و همچنین ارمنستان، مانع اصلی تحمیل این کریدور و تغییر ژئوپلتیکی منطقه بوده است. ایران تلاش میکند تا با ایجاد توازن در روابط خود با همسایگان و قدرتهای منطقهای، از هرگونه تغییر ژئوپلیتیکی که به ضرر تهران باشد، جلوگیری کند.
انتظاری که از مسکو میرود این است که در ازای تلاشی که ایران در ممانعت از نفوذ غرب و ناتو از طریق کریدور زنگزور طی دوسال اخیر که روسیه در جبهه اوکراین مشغول بوده، نشان داده اولویتها وحساسیتهای این منطقه برای تهران را درک کرده و به آن توجه کند. انتظار میرود روسیه در قبال کریدور زنگزور سیاستی محتاطانه و چندجانبه را دنبال و برای حفظ نفوذ خود در منطقه و مقابله با گسترش نفوذ ترکیه و ناتو تلاش کند و همچنین به تقویت همکاریهای خود با ایران و کشورهای دیگر منطقه بپردازد.
انتظار میرود که روسیه با ایجاد تعادل در روابط خود با بازیگران مختلف، از منافع استراتژیک خود در قفقاز جنوبی و فراتر از آن حفاظت و منافع شرکای منطقهای خویش را به خطر نیندازد.
چرا امتحان میشویم؟
مگر خدا از باطن مردم بیخبر است که میخواهد با امتحان کردن از آنها اطلاع پیدا کند؟؟
- خدا دانای غیب آسمانها و زمین است و آگاه به اسراری که در سینههاست. «إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» هیچ ذرهای، حرکتی، جنبشی و امر کوچک و بزرگی در عالم هستی نیست، مگر اینکه معلوم و مکشوف خداست. پس غرض از امتحان الهی، آگاهی یافتن خدا بر احوالات بندگانش نیست، چون علم او بر همه چیز و همه کس احاطه داشته و چیزی برای او پنهان نیست تا برای دانستنش نیاز به امتحان کردن مردم داشته باشد.
+ آیا امتحان کردن جز برای معلوم کردن مجهولات است؟
- آفرینش با همه عظمتش مخلوق خداست و خداوند بر نهان و آشکار آن آگاه است. کشف مجهول دلیل امتحان الهی نیست، چون اساسا مجهولی برای خدا وجود ندارد تا در پی کشف آن باشد.
+ پس فلسفه امتحان الهی چیست و چرا خداوند بندگانش را امتحان میکند؟
- خداوند بندگانش را امتحان میکند تا آنها را با اختیار و اراده خودشان به کمالی که لایقش هستند برساند. انسانها مانند معادنی هستند که فلزهای مختلفی در وجودشان نهفته شده است و تنها در زیر سایه امتحانات و در میانه شداید و بلایاست که معادن وجودشان استخراج شده و به شکوفایی، رشد و کمال میرسند. مصائب برای روح انسان مانند ورزش برای جسم اوست و روح را بزرگ میکند.
+ آیا مشخص کردن اهل بهشت و جهنم در شمار علل امتحان الهی است؟
- خداوند امتحان نمیکند تا بهشتیان را از دوزخیان تفکیک کند، بلکه امتحان میکند تا همه را شایسته و لایق بهشت کند. منتهی در این آزمون انسانساز، کسانی راه هدایت را برگزیده و نجات مییابند و کسانی راه گمراهی را انتخاب کرده و گرفتار عذاب آخرت میشوند.
+ اگر آزمایش الهی برای رشد و تکامل انسان است، چرا انبیا و اولیاء الهی امتحان میشوند. آنها که همه مراحل تکامل و تعالی رو پیمودهاند؟
- نظام آفرینش نظام پرورش و تکامل است و یکی از عوامل رشد و تعالی انسان ابتلائاتی است که هر کسی به تناسب شخصیتش به آن مبتلا میشود. پیامبران و اولیاء الهی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. آنها هرچند مراحل تکامل را طی کرده و به مقام رسالت برگزیده شدند، اما از مقام یکسانی برخوردار نبوده و همچنان امکان رشد و شکوفایی دارند و برای کسب درجات معنوی بالاتر تلاش میکنند. چنانکه خداوند ابراهیم (ع) نبی را پس از امتحانی سخت و سازنده به مقام امامت برگزید.
+ آیا امتحان اولیای الهی همانند مردم عادی است؟
- حد و حدود امتحان الهی به تناسب سعه وجودی انسانهاست. هرچقدر ظرفیتها بیشتر و روح با ایمانتر باشد، امتحانها نیز سختتر است. «اِنَّ اللهَ اِذا اَحَبَّ عَبْدآ غَتَّهُ بِالْبَلاءِ غَتّآ» یعنی خداوند وقتی که بندهای را دوست دارد، او را در شداید غرق میکند؛ چرا که شداید و بلایا بستر صعود به درجات بالاتر معنوی است. انبیاء و اولیای الهی از این جهت بیشتر و سختتر از دیگران امتحان میشوند.
منظور از نحس چیه؟ / چه روزهایی نحسه؟
منظور از نحس چیه؟
- نحس به معنی شوم، بد یُمن، بد شگون و نامبارکه
+ چرا بعضی روزها نحسه؟
- هیچ روز نحسی وجود نداره، همه روزها مانند هماند. اما ممکنه در یه روز خاص حادثه ناگواری رخ بده که اون روز رو به اعتبار اون حادثه تلخ، نحس تلقی کنن و یا ممکنه در یه روز خاص حادثه مبارکی روی بده که اون روز رو به اعتبار اون حادثه شیرین، خوش یُمن بدانن. شومی یا میمنت روزها به خاطر یادآوری اتفاقات تلخ و شیرینیه که در اون روی داده، والا هیچ روز، ساعت و زمانی فی نفسه نحس یا مبارک نیس.
+ اگر نیس، پس این همه نحوست از کجا آمده؟
- شومی و نحوست در وجود خود انسانه. ممکنه عقیده و افکار کسی خرافه و جاهلانه باشه، یا از اخلاق فاسد و اعمال پلیدی برخوردار باشه، در این صورت نحس و شوم عقیده، افکار، اخلاق و اعمال اوست.
ضمن اینکه انسان به خاطر خودخواهی و تنبلی مسئولیت شکستهای خود رو به گردن نحوست میاندازه. مثلا مدعیه قبل از اینکه کارش رو شروع کنه، صدای جغد، کلاغ و عوعو سگی رو شنیده و نحوست آنها موجب عدم موفقیتش شده، در حالی که موفقیت یا عدم موفقیت دلایل منطقی خودش رو داره.
+ نحسی ۱۳ رو چی میگین؟ مردم برای خروج از نحوست ۱۳ از شهر خارج میشن، سمنو میپزن، سبزهها رو گره زده، بیرون میریزن و ...
- عدد ۱۳ واقعا عدد بیچاره و مظلومیه، ۱۳ چه گناهی کرده که منحوس شده، اصلا ۱۳ چه فرقی با اعداد دیگه داره؟ ۱۳ غرامت جهل کسانی رو میپردازه که از روشنایی عقل بهره نمیبرن.
+ نظر اسلام در مورد ۱۳ چیه؟
- در اسلام ایام یا اعداد نحس وجود نداره، فال بد زدن وجود نداره. اسلام به جای این کارها توکل به خدا و دادن صدقه رو سفارش میکنه.
+ با این حال گاه روزگار به مراد انسان نمیچرخه.
- روزگار مجرم یا گناهکار نیس، اینکه بگوییم فلک کج رفتار یا چرخ کجمدار باعث شکست من شد، منطقی و عقلانی نیس. شکست یا پیروزی در هر کاری متکی به علل و عوامل طبیعی آن کاره.
علت دعوت مأمون از امام رضا (علیه السلام) به خراسان
گزیده ای از بیانات مقام معظم رهبری در خصوص «علل دعوت مأمون از امام رضا (علیه السلام) به خراسان» تقدیم علاقهمندان میشود.
مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می کرد:
۱. اولین و مهمترین آنها تبدیل صحنه مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه فعالیت سیاسی آرام و بی خطر بود، همان طور که گفتم شیعیان در پوشش تقیه مبارزاتی خستگی ناپذیر و تمام نشدنی داشتند.
این مبارزات که با دو ویژگی همراه بود، تأثیر توصیف ناپذیری در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی یکی مظلومیت و دیگری قداست بود.
شیعیان با اتکای به این دو عامل نفوذ، اندیشه شیعی را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه اهل بیت علیهم السلام است، به زوایای دل و ذهن مخاطبین خود میرساندند و هر کسی را که از اندک آمادگی برخوردار بود به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن میساختند و چنین بود که دایره تشیع روزبه روز در دنیای اسلام گسترش می یافت و همان مظلومیت و قداست بود که با پشتوانه تفکر شیعی اینجا و آنجا و در همه دورانها قیامهای مسلحانه و حرکات شورشگرانه را ضد دستگاه های خلافت سازماندهی میکرد.
مأمون میخواست یکباره آن خفا و استتار را از این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه انقلابی به میدان سیاست بکشاند و بدین وسیله کارایی نهضت تشیع را که بر اثر همان استتار و اختفا روزبه روز افزایش یافته بود به صفر برساند.
با این کار مأمون آن دو ویژگی مؤثر و نافذ را از گروه علویان میگرفت، زیرا جمعی که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولیعهد پادشاه مطلق العنان وقت و متصرف در امور کشور است، نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.
این تدبیر میتوانست فکر شیعی را هم در ردیف بقیه عقاید و افکاری که در جامعه طرفدارانی داشت قرار دهد و آن را از حد یک تفکر مخالف دستگاه که اگرچه از نظر دستگاهها، ممنوع و مبغوض است، از نظر مردم به خصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگیز است، خارج سازد.
۲. تخطئه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه بودن خلافت های اموی و عباسی و مشروعیت دادن به این خلافتها بود؛ مأمون با این کار به همه شیعیان مزوّرانه ثابت می کرد که ادعای غاصبانه و نامشروع بودن خلافتهای مسلط که همواره جزو اصول اعتقادی شیعه به حساب می رفته، یک حرف بی پایه و ناشی از ضعف و عقدههای حقارت بوده است.
اگر خلافتهای دیگران نامشروع و جابرانه بود، خلافت مأمون هم که جانشین آنهاست میباید نامشروع و غاصبانه باشد و چون علی بن موسی الرضا علیه السلام با ورود در آن دستگاه و قبول جانشینی مأمون، او را قانونی و مشروع دانسته، پس باید بقیۀ خلفا هم از مشروعیت برخوردار بوده باشند و این نقض همه ادعاهای شیعیان است.
با این کار نه فقط مأمون از امام علیه السلام مشروعیت حکومت خود و گذشتگانش اعتراف میگرفت، بلکه یکی از ارکان اعتقادی تشیع را که همان ظالمانه بودن پایه حکومتهای قبلی است نیز در هم میکوبید.
علاوه بر این، ادعای دیگر شیعیان مبنی بر زهد و پارسایی و بی اعتنایی ائمه به دنیا نیز با این کار نقض میشد و چنین وانمود میشد که آن حضرات فقط در شرایطی که به دنیا دسترسی نداشتهاند نسبت به آن زهد می ورزیدند و اکنون که درهای بهشت دنیا به روی ایشان باز شد به سوی آن شتافتند و مثل دیگران خود را از آن مغتنم کردند.
۳. مامون این بود که مأمون با این کار امام را که همواره یک کانون معارضه و مبارزه بود در کنترل دستگاه های خود قرار میداد و به جز خود آن حضرت همه سران و گردنکشان و سلحشوران علوی را نیز در سیطره خود در میآورد.
این موفقیتی بود که هرگز هیچ یک از اسلاف مأمون، چه بنی امیه و چه بنی عباس بر آن دست نیافته بودند.
۴. اینکه امام را که یک عنصر مردمی و قبله امیدها و مرجع سؤالها و شکوه ها بود، در محاصره مأموران حکومت قرار میداد و رفته رفته رنگ مردمی بودن را از او میزدود و میان او مردم و سپس میان او و عواطف و محبتهای مردم فاصله می افکند.
۵. دیگر هدف مامون این بود که با این کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب میکرد؛ طبیعی بود که در دنیای آن روز همه او را بر اینکه فرزندی از پیغمبر و شخصیت مقدس و معنوی را به ولیعهدی خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است، ستایش کنند.
همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیاطلبان از آبروی دین داران میکاهد و بر آبروی دنیاطلبان می افزاید.
در پندار مأمون امام با این کار به یک توجیه گر دستگاه خلافت بدل میگشت است و شخصی در حد علمی و تقوایی امام با آن حیثیت و حرمت بی نظیری که وی به عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت، اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت بر عهده میگرفت، هیچ نغمه مخالفی نمیتوانست خدشه ای بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد؛ این همان حصار منیعی بود که میتوانست همه خطاها و زشتیهای دستگاه خلافت را از چشم ها پوشیده بدارد.
بدیهی است که به جز اینها هدفهای دیگری نیز برای مأمون متصور بود. چنان که مشاهده میشود این تدبیر به قدری پیچیده و عمیق است که یقیناً هیچ کس جز مأمون نمی توانست آن را به خوبی هدایت کند.
بدین جهت بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بی خبر بودند. از برخی گزارشهای تاریخی چنین برمی آید که حتی فضل بن سهل، وزیر و فرمانده کل و مقربترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتوای این سیاست بی خبر بوده است. مأمون حتی برای اینکه هیچ گونه ضربه ای بر هدفهای وی از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستانهای جعلی برای علت و انگیزه این اقدام میساخت و به این و آن میگفت.
حقاً باید گفت سیاست مأمون از پختگی و عمق بی نظیری برخوردار بود، اما آن سوی دیگر این صحنه نبرد، امام رضا علیه السلام است و همین است که علی رغم زیرکی شیطنت آمیز مأمون، تدبیر پخته و همه جانبه او را به حرکتی بی اثر و بازیچه ای کودکانه بدل میکند.
مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایه گذاری عظیمی که در این راه کرد از این عمل نه تنها موفقیتی نداشت، بلکه سیاست او به سیاستی بر ضد او بدل شد و تیری که با آن اعتبار و حیثیت و مدعاهای امام علیه السلام را هدف گرفته بود، خود او را آماج قرار داد، به طوری که بعد از گذشت مدتی کوتاه ناگزیر شد همۀ تدابیر گذشته خود را کان لم یکن شمرده، بالاخره همان شیوه ای را در برابر امام در پیش بگیرد که همۀ گذشتگانش در پیش گرفته بودند یعنی «قتل».
مأمون که در آرزوی چهره قداست مآب خلیفه ای موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود، سرانجام در همان مزبله ای که همۀ خلفای پیش از او در آن سقوط کرده بودند، یعنی فساد و فحشا و عیش و عشرت توأم با ظلم و کبر، فروغلتید.
دریده شدن پرده ریای مأمون در زندگی پانزده ساله او پس از حادثه ولیعهدی را در دهها نمونه میتوان مشاهده کرد که از جمله به خدمت گرفتن قاضی القضاتی فاسق و فاجر و عیاش همچون یحیی بن اکثم و همنشینی و مجالست با عموی خواننده و فاسدش ابراهیم بن مهدی و آراستن بساط عیش و نوش و پرده دری در دارالخلافه او در بغداد است.«۱۳۶۳/۰۵/۱۸».
برآورده شدن حاجات طبق مصلحت الهی است یا خواست ما؟
مرحوم آیت الله محمدعلی ناصری از اساتید اخلاق حوزه در یکی از دروس اخلاق خود به موضوع «برآورده شدن حاجات طبق مصلحت الهی است یا خواست ما؟» پرداختند که متن آن بدین شرح است:
امروز هم کمی درباره محبت صحبت میکنیم. بحث محبت، بسیار مفصل است ولی ما نچشیدیم و نفهمیدیم. آیات قرآن و روایات و کلمات بزرگان در این زمینه خیلی مشروحا بیان کردهاند.
حضرت حق در قرآن کریم میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَـنُ وُدًّا»؛ همانا آنان که به خدا ایمان آوردند و نیکوکار شدند خدای رحمان آنها را (در نظر خلق و حق) محبوب میگرداند.
وظیفه ما این است که خدا را دوست بداریم، خدا نیز ما را دوست دارد. متجاوز از ۱۲ آیه در قرآن درباره محبت خدا به بندهها و محبت بندهها به خداست. در دعاها و مناجات هم محبت خدا به بندهها معرکه است.
خدا خیلی ما را دوست دارد، خیلی با ما کوتاه میآید، لکن ما هیچ وقت بیدار نمیشویم. اغلب طلبکار خدا هم هستیم، وقتی یک حاجتی داریم و خدا نمیدهد، مرتب میگوییم ای خدا مگر من چکار کردهام؟ چرا حاجتم را نمیدهی؟ از طرفی طلبکار بندههای خدا هم هستیم، عصبانی میشویم و به آنها پرخاش میکنیم. آیا این کار درستی است؟
یکی از راهها و ابزاری که انسان خدا را دوست بدارد این است که حضرت حق میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ»؛ شیعه هستی، به ادعای خودت عمل کن، شیعه پیرو اهل بیت علیهم السلام است. بَینی و بَین الله ما در اعمال و رفتار و گفتارمان پیرو اهل بیت هستیم؟
بنابراین عمل صالح انجام بده، اعمالی که خدا دستور داده، اعمالی که وظیفه بندگیات است را انجام بده. ما بنده خدا هستیم، آزاد که نیستیم. بنده حق مالکیت ندارد و اگر اولادی داشته باشند، مال خودش نیست، بلکه مال مولایش است، وقتی که از دنیا رفت، هیچ چیز ندارد، چون قابلیتی برای تملک ندارد.
ما میگوییم: خدایا من بنده تو هستم، آیا واقعاً اینگونه است؟
میگویی مالِ من، خانه من، ماشینِ من، ویلایِ من، مسجدِ من؛ مال تو نیست. همه مالِ خداست، اگر مال تو بود با خودت میبردی. به این دنیا برهنه آمدی و با دو متر پارچه میروی. فقط عملت مال توست، لکن هر چه جمع کردی مال خداست، «لِّلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ»؛ آنچه در زمین و آسمان است مال خداست. حال مقداری او به تو داده و مقداری را خودت جمع کردهای. موقع مرگ هم با دو متر پارچه میروی و تمام آنچه که جمع کردهای را عروسها و دامادها میخورند، تازه میگویند چرا کم گذاشتی؟ حساب و کتاب این اموال هم به عهده خودت است. آنچه که در این دنیا میگذاریم و میرویم، دیگران میخورند و ما باید حسابش را پس بدهیم. پس خودت به حسابت رسیدگی کن.
اگر حقیقتا به حضرت حق ایمان بیاوریم و مراتب توحید، صفات جلال و جمال و توحید افعالی و عقائد ما درست باشد، تازه میشویم مؤمن، پس از آن عمل صالح است، یعنی انجام واجبات و ترک محرمات.

اصول این دستور در قرآن است و اهل بیت علیهم السلام نیز مشروحا بیان فرمودهاند. بنابراین اگر چنین بکنی خدا محبتش را در دل تو و محبت تو را در دل دیگران میاندازد. روایات متعددی در این زمینه وجود دارد.
پس یکی از راههای دوست داشتن خداوند بعد از معرفت، ایمان و عمل صالح است.
هر کاری که میخواهی انجام بدهی، اول ببین آیا خداوند راضی است یا نه، حتی هر حرفی که میخواهی بزنی، هر حرفی که بزنی ملائکه کاتب مینویسند و فیلمبرداری میکنند. ببین اگر خدا راضی است آن حرف را بزن، اما اگر راضی نبود، نزن.
یک مَثلی است که هرچی اولش نونه، راحتی جونه؛ بهتر است که انسان بگوید نمیدانم، نمیخواهم، نمیآیم، بلد نیستم و خودش را راحت کند، چرا چیزی بگویی که برای خودت دردسر ایجاد کنی.
زیربنای عمل صالح معرفت است و معرفة پنج حرف دارد:
«م»: اشاره به این است که مالک نفست باشی، نه اینکه نفس مالک تو باشد. نفست تحت اختیار خودت باشد، اول نفست را بشناس، بعد میتوانی در کارهایت تصمیم بگیری. حضرت امیرالمومنین (ع) میفرمایند: «اعرِف نَفسَک تَستَقِل امرَک».
«مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»؛ هرکس خود را بشناسد، قطعاً خدایش را خواهد شناخت.
نفس، نماینده شیطان در وجود انسان و عقل نماینده حق است. همه ما این نفس را داریم، حتی پیغمبران هم داشتند.
در روایت آمده است نبیاکرم (ص) فرمودند که من نفس خودم را مسلمان کردم. یعنی مسخر خودم کردم.
ببین نفست با تو چه میکند، او نماینده شیطان در وجود توست، حواست باشد که فریبش را نخوری و اسیرش نشوی. زمانی که میگویی دلم میخواهد، همان نفست است که دشمن شماره یک من و شماست. نفس زمام تو را میگیرد باید با آن مبارزه کنی، دل را کنار بگذار که این دل گِل است. مالک نفست باش، نه اینکه آن مالک تو باشد.
«ع»: عبد او باش. بنده خدا باش، عبدالله باش نه عبدالشیطان، نه عبدالنفس، نه عبد هوا و هوس، نه عبد دنیا، بلکه عبدالله باش که در دنیا و آخرت ارزش پیدا میکنی.
«ر»: رغبت به او داشته باش. یعنی راغب به حق باشی و اطاعت آن را بکنی، میل و محبت به آن داشته باشی.
«ف»: «تفویض الامر الیه»؛ کارهایت را به او واگذار کنی و بگویی هر چه تو میخواهی و تو میدانی.
«أوّلُ العلم مَعرفةُ الجَبّار و آخرُ العلم تَفویضُ الأمر الیه»؛ سر آغاز علم، شناخت خداوند جبّار و سرانجام آن، واگذاری امور به او است.
«ه»: «هَرَبْتُ اِلَیْکَ»، فرار کنی به سوی او. اگر از اعمال خودت میترسی، به خدا پناهنده شوی. از خودت به سوی او فرار کنی. به خدا پناهنده شو که او باید آینده تو را تامین کند.
محبت اینگونه است، زمانی که انسان به پدر یا مادرش یا کسانی که به او خدمت میکنند فکر میکند، به آنها محبت پیدا میکند. فکرش را بکن که خدا چقدر به تو محبت کرده، چقدر نعمت به تو عنایت کرده، این کارخانههای وجودی را چه کسی در وجود تو قرار داده است؟ ببین خدا چقدر تو را دوست دارد، از او طلبکار که نیستی صد سال عمر کنی، این نفسی که میکشی دست خداست. حیف این خداست، ما نه تنها او را دوست نداریم بلکه مخالفتش را هم میکنیم.
معصیت و مخالفت با خدا کردن، با خدا جنگیدن است؛ با خدا میجنگی و بعد حاجتهایت را از او میخواهی و ناراحت میشوی که چرا هرچه میخواهم به من نمیدهد. مگر خدا تضمین کرده که هرچه میخواهی به تو بدهد؟ هرچه که صلاح بداند به تو میدهد نه هرچه که تو بخواهی.
من فکر میکنم که میلیارد میلیارد گناه برای ما در پروندههایمان ثبت شده است و میتوانیم این سوء سابقههایمان را با خدای مهربان حل کنیم؛ چراکه با کریمان کارها دشوار نیست. «کُلَّمَا کَبُرَ سِنِّی کَثُرَتْ ذُنُوبِی»؛ هر چه سن بیشتر یاشد، گناهانش زیادتر است.
یک شب درِ خانه خدا برو و دو رکعت نماز بخوان و به درگاهش توبه و انابه کن. اگر انسان حقیقتاً توبه کند، خدا حتماً میبخشد و رد نمیکند به هر اندازه که گناه کرده باشد؛ اما اگر نمازش قضا شده است آن را ادا کند و یا اگر حق الناسی بر گردنش است آن را ادا کند. خدا همه را میبخشد، خدای خوبی داریم.
حضرت قاسم پسر امام حسن مجتبی (ع) در کربلا موقعی که نوبت به شهادت بنی هاشم رسید، این بزرگوار حدود ۱۴ سال سن داشت. به محضر حضرت اباعبدالله (ع) آمد تا برای رفتن به میدان اجازه بگیرد. این اجازه برای حضرت سخت بود. زمانی که اصرار کرد حضرت سوال کردند: عمو جان شهادت در نظر تو چگونه است؟ عرض کرد: «یا عَمِّ أَحْلی مِنَ الْعَسَلِ»؛ عمو جان شهادت در محضر شما از عسل برای من شیرینتر است.
این بزرگوار اغراق که نمیکند، عین حقیقت را میگوید که شهادت در محضر شما و انتقال به عالم برزخ از عسل شیرین تر است. انسان اگر در مقام معرفت باشد به این درجه میرسد.
در همین جنگ تحمیلی چقدر از جوانها با اصرار به جبهه میرفتند و شهید میشدند. این شهدا در قیامت با شهدای کربلا محشور میشوند و از طرفی درجه شفاعت دارند.
از سیره اخلاقی تا وصیت ویژه علی بن موسی الرضا (ع)
علی بن موسی الرضا (ع) از مادری به نام نجمه[۱] در ۱۱ ذی القعده سال ۱۴۸ هجری قمری در مدینه[۲] متولد گردید.
هنگامی که نجمه به خانه امام کاظم (ع) راه یافت، از بانو حمیده مادر امام کاظم (ع) درسهای زیادی آموخت.
بانو حمیده میگوید: «وقتی که نجمه (س) به خانه ما راه یافت، پیامبر (ص) را در عالم خواب دیدم که به من فرمود: ای حمیده! نجمه را به پسرت موسی ببخش و همسر او کن همانا بهزودی بهترین فرد روی زمین از او متولد می شود. ایشان میگوید: من به این دستور عمل کردم و نجمه را همسر فرزندم امام کاظم (ع) نمودم، از او حضرت رضا (ع) به دنیا آمد».[۳]
درباره نحوه ولادت آن حضرت از قول مادر ایشان نجمه نقل شده که فرمودند: «هنگامی که به حضرت حامله شدم، سنگینی حمل را در خود حس نمیکردم. وقتی به خواب میرفتم، صدای تسبیح و تحمید او را از شکم خود میشنیدم، من از این واقعه، دچار هول و ترس میشدم، اما چون بیدار میشدم دیگر صدایی به گوش نمیرسید. هنگامی که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را بهسوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان میداد، گویی چیزی میگفت.
سپس، پدرش موسی بن جعفر (ع) بر من وارد گردید و فرمودند: ای نجمه، گوارایت باد این کرامت و لطفی که از سوی پروردگارت به تو شده است. آنگاه حضرت، نوزاد را در آغوش گرفتند، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه را زمزمه فرمودند و با آب فرات کامش را برداشتند و وی را به من برگردانیدند و فرمودند: او را بگیر که بازمانده خداوند بر روی زمین است».[۴]
شهادت امام رضا (ع)
در تعیین سال شهادت امام رضا (ع) نقلهای مختلفی به ثبت رسیده است. گروهی سال ۲۰۲ هجری قمری را سال شهادت[۵] و عدهای سال ۲۰۳ هجری قمری را[۶] سال شهادت ایشان میدانند.
اباصلت، یار باوفای امام رضا (ع)، درباره جریان شهادت حضرت میگوید: «امام رضا (ع) به من فرمود: ای اباصلت! فردا من بر این فاجر وارد میشوم، پس اگر از آنجا سربرهنه خارج شدم با من سخن گوی و من پاسخت را خواهم داد، ولی اگر در بازگشتن، سرم را پوشیده بودم با من سخن مگو.
... چون صبح شد لباس خود را بر تن کرد و در محراب عبادتش منتظر نشست، و همینطور انتظار می کشید که ناگهان غلام مأمون وارد شد، و گفت: امیر شما را احضار میکند.
حضرت کفش خود را پوشید و ردای خود را بر دوش افکند، برخاست و حرکت کرد و من در پی او میرفتم تا بر مأمون وارد شد. در پیش روی مأمون طبقی از انگور بود و طبق هایی از میوه جات و در دست او خوشه انگوری بود که مقداری از آن را خورده بود، و مقداری از آن باقی بود، چون چشم او به آن حضرت افتاد از جای برخاست و با او معانقه کرد و پیشانی اش را بوسید و آن حضرت را در کنار خود نشاند، و خوشه انگوری که در دست داشت به آن جناب داد و گفت: یابن رسول اللَّه! من انگوری از این بهتر تاکنون ندیده ام. حضرت به او فرمود: چه بسا انگوری نیکوست و از بهشت است.
مأمون گفت: شما از آن تناول کنید. امام فرمود: مرا از خوردن آن معاف بدار. گفت: باید تناول کنی، برای چه نمیخوری؟ شاید خیال بدی درباره من کرده ای؟ و خوشه انگور را برداشت و چند دانه از آن را خورد، و بعد به پیش آورد و امام از او گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذارد و خوشه را بر زمین نهاد و برخاست.
مأمون پرسید: به کجا میروید؟ فرمود: بدان جا که تو مرا فرستادی، و عبا به سر کشیده خارج شد. اباصلت گوید: من با ایشان سخنی نگفتم تا داخل خانه شد، و فرمود: درها را ببندید و کسی را راه ندهید. درها را بستند و حضرت در بستر خود خوابید. من اندکی در صحن خانه با حالتی افسرده و اندوهگین ایستاده بودم که در آن حال چشمم به جوانی نورس، خوشروی، مجعد موی، شبیهترین مردم به حضرت رضا (ع) افتاد که داخل خانه شد.
من پیش دویدم و سؤال کردم: قربان، درها که بسته بود شما از کجا وارد شدید؟ گفت: آنکه مرا از مدینه در این وقت بدین جا آورد، همو مرا از در بسته وارد خانه کرد. پرسیدم: شما که باشید؟ گفت: من حجت خدا بر تو هستم ای اباصلت، من محمد بن علی هستم.
سپس به سوی پدرش رفت و وارد اطاق شد و به من فرمود با او داخل شوم. چون دیده پدرش رضا (ع) بر او افتاد، یکمرتبه از جا جست و او را در بغل گرفت و دست در گردن او کرد و پیشانی اش را بوسید و او را با خود به فراش کشید و محمد بن علی به رو درافتاد و پدر را می بوسید و آهسته به او چیزی گفت که من نفهمیدم، اما بر لبان حضرت رضا (ع) کفی دیدم که از برف سفیدتر بود... و لحظاتی بعد حضرت از دنیا رفت.
سرانجام، امام علی بن موسی الرضا (ع) پس از ۵۵ سال زندگی، در روز جمعه، آخر صفر سال ۲۰۳ هجری قمری بر اثر سم در طوس به شهادت رسید. پیکر مطهر آن جناب را در خانه حمید بن قحطبه طائی در روستای سناباد -از روستاهای نوقان در ولایت طوس- به خاک سپردند».[۷]
همچنین ابن بابویه روایت کرده است که: «چون حضرت رضا (ع) را تبی عارض شد و اراده فصد [رگ زدن] کرد و مأمون از قبل غلامی را به نام عبدالله بن بشیر آماده کرده بود و به او دستور داده بود که ناخنهای خود را به زهری مانند تمر هندی آلوده کند و با آن حضرت رضا (ع) را فَصْد کند [رگ بزند] و به روایت دیگر انار آلوده به خورد آن حضرت داد، که بعد از آن دو روز زنده بود، و آخرین کلامی که از آن حضرت شنیده شد، این آیه بود: قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِم؛[۸] بگو اگر در خانههای خود میبودید، باز هم کسانی که کشته شدن بر آنها مقرر شده است، از خانه به قتلگاهشان بیرون میرفتند».[۹]
وصیت ویژه علی بن موسی الرضا (ع)
امام رضا (ع) به عبدالعظیم حسنی فرمودند:
«یا عَبدَالعَظیمِ، أبلِغ عَنّی أولِیائِی السَّلامَ، وَ قُل لَهُم أن لا یجعَلوا لِلشَّیطانِ عَلی أنفُسِهِم سَبیلاً، ومُرهُم بِالصِّدقِ فِی الحَدیثِ وأداءِ الأَمانَةِ، ومُرهُم بِالسُّکوتِ، وَ تَرک الجِدالِ فیما لا یعنیهِم، وإقبالِ بَعضِهِم عَلی بَعضٍ، وَ المُزاوَرَةِ، فَإِنَّ ذلِک قُربَةٌ إلَی، وَلا یشغِلوا أنفُسَهُم بِتَمزیقِ بَعضِهِم بَعضًا فَإِنّی آلَیتُ عَلی نَفسی أنَّهُ مَن فَعَلَ ذلِک وأسخَطَ وَلِیا مِن أولِیائی دَعَوتُ اللّهَ لِیعَذِّبَهُ فِی الدُّنیا أشَدَّ العَذابِ وَ کانَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرینَ وَ عَرِّفهُم أنَّ اللّهَ قَد غَفَرَ لِمُحسِنِهِم و تَجاوَزَ عَن مُسیئِهِم إلاّ مَن أشرَک بِهِ أو آذی وَلِیا مِن أولِیائی أو أضمَرَ لَهُ سوءًا فَإِنَّ اللّهَ لا یغفِرُ لَهُ حَتّی یرجِعَ عَنهُ، فَإِن رَجَعَ، و إلاّ نَزَعَ روحَ الإیمانِ عَن قَلبِهِ وَ خَرَجَ عَن وَلایتی، وَ لَم یکن لَهُ نَصیبًا فی وَلایتِنا، وَ أعوذُ بِاللّهِ مِن ذلِک؛[۱۰]
ای عبدالعظیم! دوستانم را از جانب من سلام برسان و به آنان بگو که شیطان را به خود راه ندهند و ایشان را به راستگویی و امانتداری سفارش کن. به آنان توصیه کن که خاموشی گزینند و بحث و جدلهای بیهوده را رها کنند، به یکدیگر روی آورند و به دیدن هم بروند؛ زیرا که این امور، باعث نزدیک شدن به من میشوند، خود را سرگرم تکه پاره کردن یکدیگر نکنند؛ زیرا من به جان خودم سوگند یاد کردهام که هرکس چنین کند و دوستی از دوستان مرا خشمگین سازد، از خدا بخواهم که در دنیا، سختترین عذاب را به او بچشاند و در آخرت، از زیانکاران باشد. به آنان بگو که خداوند، نیکوکار ایشان را آمرزیده و از بدکارشان گذشت کرده است، مگر کسی که بدو شرک آورد یا دوستی از دوستان مرا آزار دهد و یا نسبت به او قصد بدی داشته باشد؛ زیرا [در این صورت] خداوند او را نمیبخشد تا زمانی که از این کارها [یا از این بداندیشی] دست بردارد و اگر دست برنداشت، روح ایمان از دلش کنده شود و از ولایت و دوستی من خارج گردد و نصیبی در ولایت ما نداشته باشد، پناه میبرم به خدا از این امر».
سیره اخلاقی امام رضا (ع)
ابراهیم بن عباس درباره سیره اخلاقی حضرت رضا (ع) میگوید: «مَا رَأَیتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) جَفَا أَحَداً بِکَلَامِهِ قَطُّ وَ مَا رَأَیتُ قَطَعَ عَلَی أَحَدٍ کَلَامَهُ حَتَّی یفْرُغَ مِنْهُ وَ مَا رَدَّ أَحَداً عَنْ حَاجَةٍیقْدِرُ عَلَیهَا وَ لَا مَدَّ رِجْلَیهِ بَینَ یدَی جَلِیسٍ لَهُ قَطُّ وَ لَا اتَّکَأَ بَینَ یدَی جَلِیسٍ لَهُ قَطُّ وَ لَا رَأَیتُهُ شَتَمَ أَحَداً مِنْ مَوَالِیهِ وَ مَمَالِیکِهِ قَطُّ وَ لَا رَأَیتُهُ تَفَلَ قَطُّ وَ لَا رَأَیتُهُ یقَهْقِهُ فِی ضَحِکِهِ قَطُّ بَلْ کَانَ ضَحِکُهُ التَّبَسُّمَ وَ کَانَ إِذَا خَلَا وَ نُصِبَتْ مَائِدَتُهُ أَجْلَسَ مَعَهُ عَلَی مَائِدَتِهِ مَمَالِیکَهُ حَتَّی الْبَوَّابِ وَ السَّائِسِ وَ کَانَ قَلِیلَ النَّوْمِ بِاللَّیلِ کَثِیرَ السَّهَرِ یحْیی أَکْثَرَ لَیالِیهِ مِنْ أَوَّلِهَا إِلَی الصُّبْحِ وَ کَانَ کَثِیرَ الصِّیامِ فَلَا یفُوتُهُ صِیامُ ثَلَاثَةِ أَیامٍ فِی الشَّهْرِ وَ یقُولُ ذَلِکَ صَوْمُ الدَّهْرِ وَ کَانَ کَثِیرَ الْمَعْرُوفِ وَ الصَّدَقَةِ فِی السِّرِّ وَ أَکْثَرُ ذَلِکَ یکُونُ مِنْهُ فِی اللَّیالِی الْمُظْلِمَةِ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُ رَأَی مِثْلَهُ فِی فَضْلِهِ فَلَا تُصَدِّقُ؛[۱۱]
هرگز ندیدم آن حضرت، با سخن خود در حق کسی جفا کند (و مورد اهانت و آزار قرار دهد) و یا کلام کسی را قبل از آنکه پایان یابد، قطع کند. نیاز نیازمندان را برآورده میساخت و هرگز حاجتمندی را که توان انجام حاجت او را داشت، رد نمیکرد. هرگز پای خود را نزد دیگران دراز نمیکرد و هرگز در حضور دیگران به چیزی تکیه نمیداد. هرگز ندیدم غلامان و خدمه خود را دشنام دهد و ندیدم که در جمع با صدای بلند بخندد؛ بلکه خندهاش تبسّم بود. وقتی سفره پهن میکرد، بردگان و خدمه و حتی دربانها و نگهبانان نیز با او بر سفره مینشستند. خوابش کم بود و کارهای نیک و صدقههای پنهانی فراوانی داشت و اکثر آنها را در شب تار انجام میداد (تا مبادا کسی خجالت بکشد و یا او را بشناسد) هر کس گمان کند مثل او را [در غیر اهلبیت] در فضایل دیده است، او را تصدیق نکن!».
کرامات و معجزات امام رضا (ع)
حضرت آیتالله دستغیب نقل میکند: «حیدر آقا تهرانی گفت: در چند سال قبل، روزی در رواق مطهر حضرت رضا (ع) مشرف بودم پیرمردی را دیدم که حضور قلب و خشوعش من را متوجه او ساخت.
وقتی که خواست حرکت کند دیدم از حرکت کردن عاجز است، او را در بلند شدن کمک کردم و آدرس منزلش را پرسیدم تا او را به منزلش برسانم. گفت: حجرهام در مدرسه خیرات خان است او را تا منزلش همراهی کردم و سخت به او علاقهمند شدم، بهطوریکه همه روزه میرفتم و او را در کارهایش کمک میکردم و نام و محل و حالاتش را پرسیدم.
گفت: نامم ابراهیم و از اهل عراقم و زبان فارسی را هم خوب میدانم. ضمن بیان حالاتش گفت: من از سن جوانی تا حال هر سال برای زیارت قبر حضرت رضا (ع) مشرف میشوم و مدتی توقف کرده، باز به عراق برمیگردم؛ در سن جوانی که هنوز اتومبیل نبود دو مرتبه، پیاده مشرف شدهام؛ در مرتبه اول سه نفر جوان، که با من هم سن و رفاقت ایمانی بین ما بود و سخت به یکدیگر علاقه داشتیم؛ مرا تا یک فرسخی مشایعت کردند و از مفارقت من و اینکه نمیتوانستند با من مشرف شوند، سخت افسرده و نگران بودند؛ هنگام وداع با من میگریستند و گفتند: تو جوانی و سفر اول پیاده و به زحمت میروی؛ البته مورد نظر واقع میشوی؛ حاجت ما از تو این است که از طرف ما سه نفر هم سلامی تقدیم امام نموده، در آن محل شریف، یادی هم از ما بنما. پس آنها را وداع نموده، به سمت مشهد حرکت کردم. پس از ورود به مشهد مقدس با همان حالت خستگی و ناراحتی به حرم مطهر مشرف شدم.
پس از زیارت، در گوشهای از حرم، و حالت بیخودی و بیخبری به من عارض شد؛ در آن حالت دیدم حضرت رضا (ع) بهددست مبارکش نوشتههای بیشماری بود که به تمام زوار، از مرد و زن، حتی به بچهها هم نوشتهای میداد؛ چون به من رسیدند، چهار نوشته به من مرحمت فرمود: پرسیدم چه شده است که به من چهار رقعه دادید؟، فرمود: یکی از برای خودت و سه تای دیگر برای سه رفیقت.
عرض کردم این کار، مناسب حضرتت نیست و خوب است به دیگری امر فرمائید تا این نوشتهها را تقسیم کند. حضرت فرمود: این جمعیت همه به امید من آمدهاند و خودم باید به آنها برسم. پس از آن یکی از نوشتهها را گشودم دیدم چهار جمله در آن نوشتهشده بود: خلاصی از آتش جهنم، ایمنی از حساب، داخل شدن در بهشت و منم فرزند رسول خدا».[۱۲]
آقا میرزا حسن لسان الأطباء از اهالی اشرف مازندران نقل کرد: «در زمانی که حاجی ملا محمد اشرفی از مشاهیر علما در زادگاه خود اشرف (بهشهر) زندگی میکرد، من یکبار عازم زیارت حضرت رضا (ع) شدم .
برای خداحافظی و امر وصیتنامه خود خدمت ایشان رفتم و چون دانست که به زیارت ثامن الائمه (ع) میروم، پاکتی به من داد و فرمود: در اولین روزی که به حرم مشرف شدی، این نامه را تقدیم امام رضا (ع) کن و در مراجعت جوابش را گرفته، برایم بیاور. با خود گفتم: یعنی چه؟ مگر امام رضا (ع) زنده است که نامه را به او بدهم؟، چگونه جوابش را بگیرم؟، اما عظمت مقام آن دانشمند مانع شد که این مطلب را به ایشان بگویم و اعتراض نمایم.
هنگامی که به مشهد مقدس رسیدم، در اولین روز زیارت، برای ادای تکلیف نامه را به داخل ضریح انداختم. بعد از چند ماه موقع مراجعت برای زیارت وداع به حرم مشرف شدم و اصلاً سخن حاجی را که گفته بود جواب نامهام را بگیر و بیاور، فراموش کرده بودم.
بعد از نماز مغرب و عشا در حال زیارت بودم که ناگاه صدای مأموری بلند شد که زائران از حرم بیرون روند تا خدام به تنظیف حرم بپردازند. وقتی نماز زیارت را تمام کردم، متحیر شدم که اول شب چه وقت در بستن است؟ ولی دیدم کسی جز من در حرم نیست. برخاستم که بیرون روم، ناگاه دیدم سید بزرگواری در نهایت شکوه و جلال از طرف بالا سر با کمال وقار بهسوی من می آید. همین که به من رسید، فرمود: حاجی میرزا حسن! وقتی به اشرف رسیدی پیغام مرا به حاجی اشرفی برسان و بگو:
آیینه شو جمال پری طلعتان طلب، جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب
در این فکر بودم که این بزرگوار که بود، که مرا به اسم خواند و پیغام داد یکمرتبه متوجه شدم اوضاع حرم به حالت اول برگشته، برخی نشسته و بعضی ایستاده به زیارت و عبادت مشغول هستند فهمیدم که این حالت مکاشفه بوده است.
وقتی به وطن مراجعت کردم، یکسره به خانه مرحوم حاجی اشرفی رفتم تا پیغام امام را به وی برسانم همین که در را کوبیدم، صدای حاجی از پشت در بلند شد که: حاجی میرزا حسن آمدی؟ قبول باشد. آری، آیینه شو جمال پری طلعتان طلب، جاروب بزن به خانه و پس میهمان طلب. سپس افزود: افسوس که عمری گذراندیم و چنان که باید و شاید صفای باطن پیدا نکردهایم».[۱۳]
نویسنده: حجت الاسلام والمسلمین حبیب عباسی
منابع و مآخذ
قرآن کریم
طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، نجف اشرف، دارالنعمان للطباعه و النشر، ۱۳۸۶ق.
مفید، محمد بن محمد، الاختصاص، تهران، دارالکتاب الاسلامیه، بیتا.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، تصحیح: علیاکبر غفاری، بیروت، دار الصعب، ۱۴۰۱ق.
مجلسی، محمدباقر، مرآه العقول، بیروت، دارالاعلمی، ۱۴۰۳ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
مفید، محمد بن محمد، الارشاد، ترجمه: سید هاشم رسولی محلاتی، تهران، انتشارات اسلامیه، بیتا.
صدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا (ع)، تهران، نشر جهان، ۱۳۷۸ق.
قمی، شیخ عباس، فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الایام، به کوشش: صادق برزگر، قم، صبح پیروزی، ۱۳۸۵ق.
میر خلف زاده، علی، کرامات رضویه، قم، انتشارات میر خلف زاده، ۱۳۷۸ش.
دستغیب، عبدالحسین، داستانهای شگفتانگیز، تهران، صبا، ۱۳۶۲ش.
نوری، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، بیروت، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، ۱۴۰۸ق.
پی نوشت ها:
[۱]. الاحتجاج، طبرسی، ج۲، ص۳۷۴؛ الاختصاص، مفید، ص۱۹۶.
[۲]. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۴۸۶؛ مرآه العقول، مجلسی، ج۶، ص۷۰.
[۳]. عیون اخبار الرضا (ع)، صدوق، ج۱، صص۱۶-۱۷.
[۴]. الارشاد، مفید، ج۲، ص۲۹.
[۵]. الارشاد، مفید، ج۲، ص۲۴۷.
[۶]. اصول کافی، کلینی، ج۱، ص۴۸۶؛ الارشاد، مفید، ج۲، ص۲۴۷.
[۷]. عیون اخبار الرضا (ع)، صدوق، ج۱، ص۱۹ و ج۲، ص۲۴۵؛ الارشاد، مفید، ص۳۰۴.
[۸]. سوره آل عمران، آیه ۱۵۴.
[۹]. فیض العلام فی عمل الشهور و وقایع الایام، قمی، ص۹۹.
[۱۰]. مستدرک الوسائل، نوری، ج۹، ص۱۴۰؛ بحارالانوار، مجلسی، ج۷۱، ص۲۳۱.
[۱۱]. بحارالانوار، مجلسی، ج۴۹، ص۹۰؛ عیون اخبار الرضا (ع)، صدوق، ج۲، ص۱۸۴.
[۱۲]. داستانهای شگفتانگیز، دستغیب، ص۱۶۵.
[۱۳]. کرامات رضویه، میر خلف زاده، ج۲، ص۶۴.































